نظريه اخلاق و جنبش نوین آزادی بخش حیوانات

 

پیتر سینگر

برگردان به فارسی : حجت صوفی

 

این کتاب { در پشتیبانی از حیوانات} فضایی برای بحث درباره ی جنبش نوین آزادی بخش حیوانات فراهم می آورد. گروه های متنوعی از فیلسوفان آکادمیک،جانورشناسان، حقوقدانان، فعالین ستیزه جویی که با قانون شکنی به محتوای آن اعتراض می کنند و لابی های سیاسی فعال در پارلمان ، در این فضا گرد هم می آیند و  به بحث می پردازند، با این حال همه درباره ضرورت پی گیری حرکت ها ی آزادی بخش حیوانات ، اشتراک نظری دارند.

چنین بحثی یک پدیده ی نوین ست و به دنبال بسط افق های اخلاقی مان ورای گونه ی انسان صورت می پذیرد و از این رو مرحله ی مهمی در بسط اخلاق انسانی نیز می باشد. هدف این مقدمه این است که نشان دهد چرا چنین جنبشی، اهمیت قابل ملاحظه ای دارد؛ نخست از راه بررسی نقاط تمایزش با جنبش های پیشین مخالف با اعمال بیرحمی و ستم به حیوانات و هم چنین از راه آشکارسازی وضعیت اخلاقی خاص چنبش نوین.

گرچه یک یا دو اندیشمند قرن نوزدهمی بودند که بر اینکه حیوانات حقوقی دارند، پافشاری می کردند؛ اما محتوای سیاسی جدی جنبش آزادی بخش حیوانات بسیار جوان و محصول کشمکشهای دهه 70 میلادی ست. اهدافش کاملا متمایز با تلاشهای سازمانهای  سنتی ای مانند انجمن پادشاهی مبارزه با ستم بر حیوانات بود  که مردم را از اعمال بدرفتاری نسبت به حیوانات منع می کرد. گرچه این دغدغه های سنتی باز هم در مقیاس تاریخی 3000ساله ی تمدن غربی ، جدید به نظر می رسند اما به مثابه پیش زمینه ی تاریخی ای برای جنبش معاصر آزادی بخش حیوانات اند.

نگرانی برای رنج بردن حیوانات می تواند در اندیشه هندو یافت شود و ایده ی بودایی ِ شفقت یک امر جهانی است، که علاوه بر انسان، حیوانات را نیز شامل می شود اما سنت اندیشه ی غربی به کلی متفاوت است. ریشه های نظری اندیشه ما به یونان باستان و سنت فکری یهودی-مسیحی برمی گردد که هیچ کدام نسبت به گونه های غیر انسانی  رویکرد شفقت آمیزی نداشتند.

در کشمکش میان مکاتب فلسفی مختلف یونان باستان، سرانجام مکتب ارسطویی غالب شد. ارسطو معتقد بود که طبیعت سلسله مراتبی دارد و در آن موجودات با توانایی فکری پایین تر،" برای" موجودات عالی تر وجود دارند.از این رو گیاهان برای حیوانات  و حیوانات برای انسان اند که خوراک و پوشاکش را تامین می کنند. در واقع ارسطو این سلسله مراتب را میان انسانها نیز قائل بود  و قبایل بربر را که او آشکارا دارای قوای ذهنی پایین تری در نظر می گرفت، در خدمت یونانی های عاقل معرفی می کرد تا به عنوان برده مورد استفاده قرار گیرند. او برنمی تابید که اضافه شود،  به این ترتیب فیلسوفان  ِ دارای قوای بسیار عالی ذهنی می توانند و  باید  از سایر یونانی ها  استفاده کنند!

امروزه این ایده ی ارسطو که انسانهای دارای قوای ذهنی ضعیف تر "برای" انسانهای عالی تر وجود دارند، رد می شود اما تا اندازه ای هنوز همان سلسله مراتب  نسبت به حیوانات اعمال می گردد. مصلح اجتماعی "هنری سالت" در زندگینامه ی خود نوشت خود با عنوان "هفتاد سال میان وحشی ها" روایت می کند که چگونه زمانی که در اتون کار می کرد، برای نخستین بار درباره گیاه خواری با همکارش که یک معلم برجسته بود بحث می کرد، و نظر او را درباره عقیده ی تازه اش خواسته بود با این پاسخ مواجه شد که "اما فکر نمی کنی که حیوانات به عنوان خوراک برای ما فرستاده شده اند؟". این پاسخ چندان دور از آنچه ارسطو گفته بود نیست. و حتی مشابهت بیشتری با سایر سنتهای فکری عمده ی غرب دارد – سنتی که در آن سطور پایین از سفر پیدایش در تورات به عنوان زیربنای هر ایده ی دیگری ست :

" و خداوند فرمود، می خواهیم انسان را هم جون و بر اساس تصویر خودمان خلق کنیم و او را بر ماهی های در دریا، بر مرغان در آسمان و بر احشام و اغنام و بر همه ی زمین و بر هر جنبنده ای بر روی زمین غالب گردانیم.

چنین بود که خداوند انسان را طبق تصویر خود خلق نمود...

و خداوند مورد رحمت قرار دادشان و رو به سویشان فرمود، بارور باشید و تکثیر کنید و زمین را پر کنید و مقهورش کنید؛ و بر ماهی های در دریا و بر مرغان در آسمان و بر هر  موجود زنده ای که روی زمین می جنبد غالب شوید."

این اسطوره ای ست که در آن انسان احساس تفوق و قدرت می کند. بشر به طرز منحصر به فردی با صورت الهی خلق شده است و به او سروری نسبت به همه ی حیوانات اعطا شده و مورد خطاب قرار گرفته است که زمین را مقهور کند. اما آیا باید این تفوق را به منزله حق انسان بدانیم که به غارت  طبیعت بپردازد و هرگونه مایل است با موجودات بداقبالی که در قلمرو قدرتش حضور دارند، برخورد کند، یا همان طور که برخی از مسیحیان و یهودیان نگران مسائل زیست محییطی خاطر نشان کرده اند، انرا نوعی مسئولیت انسان در برابر خداوند برای مواظبت و رعایت امانت بدانیم؟.

با این حال یک یا دو شخصیت مسیحی بودند که شفقت و نگرانی نسبت به وضعیت حیوانات ابراز می کردند برای نمونه سنت جان کریسوستوم و سنت فرانسیس آسیسی .(گرچه حکایتهایی که درباره فرانسیس نقل می شود ناسازگارند. در یک مورد، یکی از شاگردانش خوکی را برای یک همراه بیمار به قتل می رساند و فرانسیس او را مورد ملامت قرار دهد ،اما نه برای اعمال خشونت نسبت به خوک بلکه برای آسیب رساندن به دارایی دارنده ی خوک!) تا این لحظه و تا انجا که به گرایش تاریخی دنیای غرب نسبت به حیوانات مربوط می شود، مطرح کردن "غلبه" در برابر" مراقبت" و ماهیت حقیقی تعالیم فرانسیس هر دو از بحث اصلی این کتاب فاصله دارند. در این که بدنه ی تفکر مسیحی در طول 1800 سال ابتدایی خود، حیوانات ِ غیر از انسان را از محدوده ی نظر و عمل خود خارج نگه داشته است، جای بحثی نیست. در این باره صورت بندی ابتدایی مفاهیم مسیحی، دوپهلو بودند. سنت پُل  به طرز اهانت آمیزی اینکه خداوند ممکن است اهمیتی برای به زیستی گاو های نر قائل باشد را رد می کرد و یا در حادثه ی "خوک gadarene" که در آن عیسی، دسته ای از اهریمنان را به سوی یک گله خوک می فرستد و وادار می شوند که خودشان را در دریا غرق کنند، توسط سنت اگوستین به نحوی شرح و تفسیر می شود که این داستان به ما تعلیم می دهد که هیچ تکلیفی درباره ی نحوه رفتارمان با حیوانات نداریم. توماس آکویناس این تفسیر را می پذیرد و جایی اظهار نموده است که تنها استدلال مخالف  موجه علیه خشونت نسبت حیوانات این است که ممکن است به خشونت نسبت به انسانها بیانجامد – بنا بر نظر آکویناس  از اینکه چنین خشونتی باعث رنج کشیدن حیوانات می شود، هیچ استدلال موجه ای اقامه نمی شود. به این ترتیب دیدگاه رسمی کلیسای کاتولیک روم درباره محتوای اخلاقی نحوه رفتار با حیوانات شکل گرفت و تا اواسط قرن نوزدهم ادامه یافت، زمانی که پاپ پیوس نهم  از دادن مجوز به تاسیس انجمن جلوگیری از ستم بر حیوانات در روم خودداری نمود به این منظور که چنین مجوزی می تواند القا کند که بشر تکالیفی نسبت به مخلوقات پست تر دارد.

حتی در انگلستان که آوازه ای برای نحوه خاص رفتار با حیوانات پیدا کرده است ، نخستین کوششها برای دستبابی به قوانین محافظت کننده از اعضای سایر گونه ها تنها به 180 سال قبل بر می گردد. آن تلاشها با تمسخر مواجه شد. تایمز ی ها چنان این موضوع را دور از ذهن می دانستند که با سیر تصویب قانون از این نظر مخالفت می کردند که باعث متوقف شدن "ورزش" گاوبازی می شود. آن شماره آگوست نوشته بود " هر آنچه در وضعیت خصوصی دارایی ها و زمانی که در خلوت می گذرانیم، مداخله کند عین بیعدالتی ست". حیوانات آشکارا صرفا دارایی تلقی می شدند.

این قضیه به سال 1880 بر می گردد و آن لایحه رای نیاورد. بیست سال دیگر زمان برد تا به اولین قانون ضد اعمال بیرحمی گنجانده شده در کتب حقوقی بریتانیا برسيم .این  گامی مهم بود که دامنه ي ملاحظات اخلاقي را وراي مرزهاي گونه ي خودمان توسعه مي داد اما محدود ماند زیرا هیچ چالشی برای حق ما در هر گونه استفاده از سایر گونه ها به وجود نیاورد. تنها آن دسته از بیرحمی هایی که باعث ایجاد درد می شدند و هیچ دلیلی برای انجام دادنشان وجود نداشت، ممنوع اعلام شدند. دامداری که خوکهایش را در فضای  شلوغ و بسته پرورش می دهد مورد ملامت قرار نمی گیرد زیرا او را شخصی در نظر می گیرند که برای صرف بیکن لازم می بینند. به همین ترتیب دانشمندی که یک طعم دهنده را به صد رَت تزریق می کند تا دوز کشنده اش را تعیین کند تا متعاقبا با اطمینان خاطر، از آن در تولید خمیر دندان استفاده کنند، به عنوان ستمگر شناخته نمی شود مگر اینکه پروتکل های نحوه ارزیابی سمیت کشنده را رعایت نکند.

جنبش ضد اعمال خشونت ِ قرن نوزدهم، بر این ستون نظری استوار بود که حیوانات غیر انسان تا جایی سزاوار پشتیبانی اند که منفعت انسان به طور جدی در خطر نیافتد. حیوانات به روشنی "مخلوقات پست تر"  ی باقی ماندند که خواستهایشان  در صورت ناسازگاری باید قربانی امیال ما شود.

برجستگی جنبش نوین آزادی بخش حیوانات، به چالش کشیدن این انگاشت مصلحت اندیشانه است .سلیر گونه های غیر انسان بر روی کره زمین نیز امیالی دارند. ما پیوسته می انگاریم که در پایمال کردن امیالشان محقیم اما این انگاره ی کم لطف، حقیقتا خودپرستی نوع بشر است. اگر اصرار کنیم که برای داشتن چنین حقی باید عضوی از گونه انسان باشیم و این تنها شرط لازم است، به نژادپرستی که به مجادله بر می خیزد و اظهار می دارد که شرط لازم، داشتن نژاد به خصوصی ست ، چه می توان گفت؟ و بر عکس اگر توافق کنیم که نژاد شرط اخلاقی  لازم نیست، چظور گونه می تواند شرط لازم باشد؟ همان طور که جرمی بنتام حدود 200 سال قبل گفته بود :

" روزی فرا خواهد رسید که سایر حیوانات خلق شده حقوقی را که جز از راه ستمگری، هرگز نمی توانست از آنها دریغ گردد، کسب کنند. فرانسوی ها پیش از این پی برده اند که تیرگی پوست هیچ دلیلی برای اینکه بشر را بدون جبران خسارت عذابهای وارده به او ، مورد انقیاد قرار داد، نیست. روزی از راه خواهد رسید که تعداد پاها و کرک و پرز روي  پوست  و نحوه مفصل بندي استخوانها به یک اندازه دلایل ناکافی برای انقیاد یک موجود حساس در نظر آید."

ممکن است گفته شود : " شرط لازم مورد نظر این نیست که ما عضوی از گونه انسانیم بلکه از این روست که ما عقل داریم و آنها ندارند." یا استدلال شود که کنش هایمان  ارادی ست یا می توانیم زبان را به کار گیریم یا اینکه ما خودآگاهی داریم یا از این رو که توانایی قضاوت داریم. همه ی این درگیری های نظری می خواهند ما را به گونه ای در قربانی کردن خواستهای حیوانات دیگر، محق جلوه دهند.

یک راه پاسخ این خواهد بود که در نظر گرفته شود، آیا سایر حیوانات غیر انسان به راستی فاقد این به قول رایج، ویژگی های برجسته اند یا خیر . با آگاهی یافتن هر چه بیشتر از ویژگی های حیوانات غیر انسان،به خصوص شامپانزه و البته گونه های بسیارِ  دیگر، کم تر قادر خواهیم بود ، از این مدعا که انسان دارای خصوصیات منحصر به فردی مانند به کارگیری زبان ، ارادی بودن کنش ها یا توانایی قضاوت ست ، دفاع کنیم. من اینجا به این پاسخ نمی پردازم زیرا فرصتش را ندارم و از این نظر که برای بسیاری از گونه های حیوانات نمی توان آزمون مناسبی برای بررسی فقدان یا وجود خصوصیات موردنظر یافت.

پاسخ های بسیاری می توان ارائه داد که به این اندازه مفصل نیستد . اجازه بدهید به نقل قول چند پاراگراف بالاتر از بنتام بر گردیم . برای اینکه زمینه خوبی برای استدلال مخالف فراهم آورده است . با کنار گذاشتن این فرض که تعداد پاها ، زبری یا لطافت پوست ، یا جزئیات ساختمان استخوان ها باید مرز از میان بر نداشتنی ای میان اخلاقی بودن یا نبودن یک کنش تلقی شود ، بنتام با این پرسش که چه چیز دیگری ممکن است این مرز را تعیین کند، ادامه می دهد :

" آیا استعداد فکری مورد نیاز برای تعقل یا شاید توانایی مباحثه دلیل کافی ست؟ اما یک اسب یا سگ  پرورش  یافته تا حدود زیادی ، از یک نوزاد یک روزه یا حتی چند ماهه، عاقل تر و حتی ورزیده تر است. اما به فرض که آنها طور دیگری بودند، این چه سودی دارد؟ . مسئله این نیست که آنها عاقلند یا خیر؟ یا حرف می زنند یا خیر؟ بلکه این است که آیا رنج می برند یا خیر؟"

آشکارا حق با بنتام است . هر آزمونی که برای تمایز گذاشتن میان انسان و حیوانات غیر انسان پیشنهاد شود، واضح است که اگر همه ی حیوانات غیر انسان در آن رد شوند همزمان برخی از انسان ها نیز رد خواهند شد. نوزدان نه می اندیشند و نه کنشهایشان ارادی ست. آنها زبان را به کار نمی گیرند و دارای توانایی قضاوت نیستند. همه این ها باعث می شود ما با آنها مانند حیوانات غیر انسان برخورد کنیم؟ ، آنها را پروار کنیم تا به عنوان خوراک استفاده شوند یا برای یافتن شامپویی که چشم را نمی سوزاند به عنوان ابزار پژوهش به کار گرفته شوند؟

مدافعان انسان سالاری به بنتام پاسخ خواهند داد، گر چه نوزادان نمی اندیشند یا اراده ای ندارند یا نمی توانند حرف بزنند، با این حال قابلیت تبدیل شدن به انسانهای بالغ را دارند. "قابلیت" بعد پیچیده تری به مسئله می دهد و من از بحث کردن درباره آن خودداری می کنم با این هدف که بر روی رده دیگری از انسان هایی که در آزمون پیشنهاد شده، رد می شوند، تمرکز کنم : انسانهای بداقبالی که با آسیب مغزی به دنیا آمده اند و هرگز توانایی اندیشیدن یا حرف زدن یا هر قسم فعالیت دیگری که اغلب به عنوان ابعاد متمایز کننده ی ما از حیوانات دیگر فرض می شوند، را کسب نخواهند کرد. این حقیقت که آنها را به عنوان ابزارهایی برای اهدافمان در نظر نمی گیریم، معلوم می دارد که ما به راستی توانایی اندیشیدن، آناتومی، زبان و قابلیت قضاوت و هر سنجه ی دیگری از این قبیل را به مثابه معیار ارزیابی اخلاقی به حساب نمی آوریم... (پایان قسمت اول)

 

* In PETER SINGER (ed), In Defense of Animals, New York: Basil Blackwell, 1985, pp. 1-10