Against Vivisection



در مخالفت با زنده شکافی

ریشارد واگنر

برگردان به فارسی: حجت صوفی

هنگامی که نخست بار  بر خرد بشری آشکار گشت که حیوانات، همسانِ نوع بشر جاندارانی اند، باطل کردن طلسم شومی که ما را همردیف حیوانات درنده می کند و به نظر رسید که به واسطه ی لب زدن به خوراک حیوانی برخود فراخوانده ایم، بسیار دیر به نظر آمد: بیماری و فلاکت از هر نوعی، که شاهد نبوده ایم انسانهای مطلقا گیاهخوار در معرض آنها قرار گرفته باشند. بصیرتی که بدین طریق فراهم آمد موجب آگاهی به گناهی ژرف نهشت در وجود ناسوتی مان گردید: این، کسانی  را که کاملا درگیر{ آگاهی} شدند، به صرافت این واداشت که از همه ی آنچه اندوه را برمی انگیزاند، روی برگردانند، از راه فقرِ از روی میل و پرهیز کامل از خوراک حیوانی. بر این انسانهای فرزانه، معمای جهان خود را چونان پاره پاره شدنی مدام آشکار کرد، برای اعاده ی وحدت ِ برقرار تنها از طریق شفقت. همدردی اش برای همه موجودات زنده که ماهیت افعالش را معین می سازد، بصیر را را از دگرسانی پیوسته ی هستی های در رنج رهاند. بدین نحو، فرزانه بر سنگدل تاسف خورد، اما بیش از همه بر شکارچی بر اینکه رنجش را می بیند بدون آگاهی بر توانایی رستگاری از راه شفقت. این مرد بصیر، تشخیص می دهد که موجود عاقل بالاترین خرسندی اش را از طریق رنج بردنِ از روی میل به دست می آورد، که با طیب خاطر در پی اش روانه می شود و آرزومندانه می پذیردش؛ در حالیکه صیاد تنها بر رنج می نگرد، بسیار مسلم و بیهوده نسبت به آن، همراه دلهره و لگام گسیختگی عذاب آور.  لیکن هنوز جای افسوس بیشتری ست برای فرزانه،  که انسان را در نظر آوَرد که آگاهانه می تواند حیوانات را بیازارد و به رنجشان گوش نسپرد، برای اینکه او دانست که چنین فردی بی نهایت دورتر از حیوان وحشی در رسیدن به رستگاری ست که در مقایسه باید معصومی همچون  یک قدیس شمردش.

مردمی که به اقلیمهای سردتر رانده شده اند، و از اینرو ناگزیر شده اند زندگی شان را با خوراک حیوانی حفظ کنند، حسی را تا همین اواخر پاس داشته اند که صیادان به آنها تعلق ندارند بلکه به یک الهه متعلقند؛ آنها خودشان را بابت یک بزه گناهکار می دانستند، هربار که صیدی را می کشتند یا سلاخی می کردند و باید به خدا نسبتش می دادند : آنها شکارچی را ستایش می کردند و از خدا با دادن بیشترین قسمت صید به شکارچی سپاسگزاری می کردند. چیزی که در اینجا احساسی مذهبی بود، در فیلسوفان متاخر که پس از هبوط مذاهب زاده شده اند، به صورت اصل موضوعه ای برای انسانیت بقا یافت:  شخص تنها باید رساله ی درخشان پلوتارک " در باب خرد شکارچی های زمین و آسمان" را بخواند تا با حسی از شرم به پنداشتهای دانشمندانمان برگردد.

تاکنون بر این منوال، لیکن دریغا، از این پس اینگونه نیست. آیا می توانیم بنیان مذهبی غمخواری اجداد انسانی مان را نسبت به حیوانات تا حال پی جویی کنیم. به نظر می رسد که پیشرفت تمدن، به واسطه ی بی تفاوت ساختن اش به "خدا"، خود انسان را به حیوان درنده ی برآشفته ای مبدل نموده است... {اینک} باورداشت ما این است: "حیوانات سودمند، به ویژه اگر متوکل به پرستشگاههایمان، خودشان به تسلطمان گردن نهند. از این رو بیایید بگذارید از آنها چیزی را که برای استفاده ی انسان نیک می پنداریمش فراهم آوریم. ما حق فدا کردن هزار سگ وفادار را در تمام طول روز داریم اگر بتوانیم به واسطه ی آن به یک انسان کمک کنیم..."

 

 

 Richard Wagner’s Prose Works. Translated by William Ashton Ellis, Volume 6: Religion and Art. London: Routledge & Kegan Paul, 1897, pp. 201-207.  

 

Rilke’s claim of the priority of the animal’s access to truth

 

ریلکه در سوگ سروده ی هشتم از سوگ سروده های دوئینو، بر تقابل میان کیفیت زندگی حیوان و انسان این گونه تامل می کند:

the free creature

has its progress always behind it,

and God before it, and when it moves, it moves

in eternity, as streams do.

We never have pure space in front of us,

not for a single day, such as flowers open

endlessly into. Always there is world,

and never the Nowhere without the Not: the pure,

unwatched-over, that one breathes and

endlessly knows, without craving.

.

.

.

And we: onlookers, always, everywhere,

always looking into, never out of, everything.

It fills us. We arrange it. It collapses.

We arrange it again, and collapse ourselves.

Who has turned us round like this, so that,

whatever we do, we always have the aspect

of one who leaves? Just as they

will turn, stop, linger, for one last time,

on the last hill, that shows them all their valley - ,

so we live, and are always taking leave.

 

 

کتابشناسی-1

 

 

 

نوشته ای درخشان از پیتر سینگر در طلیعه ی شکل گیری جنبشی برای احقاق حقوق حیوانات، با وجود گذشت تنها  4 دهه امروزه از آن می توان به عنوان اثری کلاسیک یاد کرد:

 

Singer, Peter, Animal Liberation, New York: HarperCollins, 2001. First published in 1975

 

کتابی پر دامنه از کاوالیری درباره حقوق حیوانات با نگاهی ویژه به گونه سالاری به خصوص در بخش چهارم :

Cavalieri, Paola, The Animal Question: Why Nonhuman Animals Deserve Human Rights, New York: Oxford University Press, 2001.

 

مانیفستی برای قائل شدن حقوقی برای گونه های از میمونهای بزرگ:

Cavalieri, Paola, and Singer, Peter (eds), The Great Ape Project: Equality Beyond Humanity,New York, St Martin’s Press, 1994.

رشته استدلالات فلسفی مفصلی در باب حقوق حیوانات به قلم تام ریگان:

Regan, Tom, The Case for Animal Rights, Berkeley: University of California Press, 1984.

 

نوشته ای از ریچارد رایدر با هدف جستجوی تاریخی شکل گیری نحوه رفتارمان با حیوانات:

Ryder, Richard, Animal Revolution: Changing Attitudes Towards Speciesism, Oxford: Blackwell, 1989; 2nd edn, Oxford: Berg, 2000.

 

مباحثی در دفاع و رد حقوق حیوانات، در بر دارنده ی برخی ار مهم ترین انتقادات ومخالفتهای مطرح شده  با حقوق حیوانات  تاکنون:

Cohen, Carl, and Regan, Tom, The Animal Rights Debate, Lanham, MD: Rowman & Littlefield, 2001.

 

نوشته ای دقیق در باب شان اخلاقی حیوانات:

DeGrazia, David, Taking Animals Seriously: Mental Life and Moral Status, Cambridge: Cambridge University Press, 1996.

 

کنکاشی خلاقانه برای نشان دادن نحوه رفتار با حیوانات به مثابه مسئله اخلاقی حائز اهمیتی:

Godlovitch, Stanley, Godlovitch, Roslind, and Harris, John (eds), Animals, Men and Morals, London: Gollancz, 1972.

 

گلچینی از نوشته هایی درباره حقوق حیوانات به ویراستاری پیتر سینگر و تام ریگان:

Regan, Tom, and Singer, Peter (eds), Animal Rights and Human Obligations, 2nd edn, Englewood Cliffs, N.J.

 

کتابی برجسته به ویراستاری سینگر بیست سال پس از مقاله ی درخشانش "آزادسازی حیوانات":

Singer, Peter, In defense of animals : the second wave, Blackwell Publishing, 2006.

کتابی از جولیان فرانکلین در مخالفت با نگاه فایده گرایانه ی سینگر به حقوق حیوانات:

Franklin, Julian, Animal Rights and Moral Philosophy, Columbia University Press, New York, 2005.

بررسی تاریخی ریشه های سیاسی و اجتماعی جنبش حقوق حیوانات از سده ی نوزدهم میلادی به بعد در بریتانیا به قلم هیلدا کین:

Kean, Hilda, Animal rights: political and social change in Britain since 1800, Reaktion Books, London, 1998.

The future of animal farming : renewing the ancient contract

 

پیشگفتار پیتر سینگر برای کتاب" آینده ی دامداری صنعتی، احیای قرارداد دیرین"

برگردان به فارسی: حجت صوفی

برای کسانی که از دیدگاههای من در "آزادسازی حیوانات" مطلعند، نوشتن پیشگفتاری بر کتابی با عنوان "آینده دامداری صنعتی" ممکن ست شگفت آور جلوه کند. آیا همه ی تلاش جنبش آزادی بخش حیوانات این نیست که دامداری صنعتی آینده ای نداشته باشد؟ اگر اصول اخلاقی صحیح درباره ی  نحوه ی رفتارمان با حیوانات این باشد که مصلحت (interest) آنها و خودمان را در سطحی برابر قرار دهیم- دست کم آنجا که این مصالح به هم شباهت دارند- دامداری صنعتی باید به حیات خود ادامه دهد؟ نباید همه ی ما گیاهخوار شویم؟

عنوان فرعی کتاب این است: "احیای قرارداد دیرین". چگونه ممکن است قراردادی میان حیوانات و انسانها منعقد شود؟ در ایده ی قرارداد این مفروض است که دو طرف انتخاب کرده اند که واردش شوند. گاوها، خوکها و مرغها توانایی انتخابی از روی آگاهی برای انعقاد قراردادی ندارند- صرفا برای توضیح یک فکت انتقادی اشاره می کنم که آنها نمی توانند بفهمند یکی از مفاد قرارداد این است که حیاتشان قبل از به بلوغ رسیدن گرفته شود. در واقع حیوانات اهلی همواره برای استفاده ی انسانها گرفتار، پروار و کشته شده اند و ندرتا، اگر اصلا اتفاق افتاده باشد، به آنها فرصت زیستن به دلخواه خودشان داده شده است. این دور شدن از مفهوم مدرن قرارداد شباهت بیشتری با تجارت برده دارد. بدون شک در اعصار پیشین دامداران به حیواناتشان توجه بیشتری در مقایسه با صاحبان دامداری های صنعتی کنونی مبذول می داشتند. اما واقعیت این است که برده دارانی که نگرانی خالصانه گرچه پدرمآبانه ای برای بهروزی برده های خود داشتند به آن اندازه کافی نبود که تجارت برده را به شکل قراردادی میان اروپایی ها و آفریقایی ها درآورد.

موضع من با آنچه در "آزادسازی حیوانات" داشته ام، تفاوتی نکرده است. از نظر من، پروار کردن حیوانات به منظور تهیه غذا به منزله ی گونه سالاری ست به عبارتی تعصبی در جهت منظور نداشتن مصلحت گونه های دیگر. پرورش حیوانات به شکل صنعتی ذاتا قربانی کردن مصالح حیوانات برای عافیت خودمان است. پرهیز از خرید محصولات حیوانی مطمئن ترین راه برای سهیم نشدن در شیوه های غیراخلاقی برخورد با حیوانات ست. اما من دریافته ام که با اینکه شمار گیاهخواران زیاد شده است، دست کم در کشورهای توسعه یافته، در طول سه دهه اخیر تعداد حیواناتی که برای مصارف غذایی پرورش می یابند و کشته می شوند در ابعاد وسیع زیادتر شده است. رفاه اقتصادی سهم عمده ای در این مسئله دارد، هم در کشورهای توسعه یافته و هم در کشورهایی مانند چین، و تقاضای بیشتری که این رفاه اقتصادی با خود به همراه می آورد. این تقاضا به نوبه ی خود به افزایش قابل توجه تعداد حیواناتی می انجامد که زندگی تیره روزانه خود را در قفسهای کوچک دامداری های صنعتی می گذرانند.

 آیا در مواجهه با چنین بعد وسیعی از رنج بردن حیوانات - که همچنین به درجاتی یک فاجعه ی زیست محیطی نیز است، از آلودگی آبها گرفته تا پدیدآمدن تغییرات جوی- جنبش آزادی بخش حیوانات باید خود را به تبلیغ گیاهخواری محدود کند؟ برای10 تا 15 سال دیگر این استراتژی ممکن است در صورت بخت مساعد، شمار گیاهخواران را به 5 تا 10 درصد جمعیت برساند- حداقل اگر مطالعات آزمایشگاهی موفق نشود جایگزینی با توجیه اقتصادی برای گوشت معرفی کند که در این صورت جایگزین های دیگر باز هم به نحوی از حیوانات به دست خواهند آمد. به این معنا که در طول دهه بعدی و دهه بعد از آن، بیلیونها حیوان در دامداری های صنعتی  زندگی خواهند کرد و کشته خواهند شد و تعداد این حیوانات به سختی با رشد آهسته ی شمار گیاهخواران کاهش می یابد و به کلی فاقد تاثیری بر عذاب حیوانات گرفتار است.

از این رو بهتر است در جستجوی استراتژی بهتری باشیم. ما باید همه ی تلاشمان را برای کاهش رنج آن بیلیونها حیوان به خرج دهیم. انتخاب پیش رو شکلِ یا این یا آن ندارد. جنبش یادشده بایستی همچنان به تبلیغ شیوه ی زندگی وگنِ بدون اعمال رنج بر حیوانات بپردازد و به تشویق غیرگیاهخواران به خوردن گوشت و محصولات لبنی کمتر مبادرت ورزد. زمانی که درک شود که همه برای اعمال چنین تغییراتی آمادگی ندارند، جنبش باید درگیر بهبود کیفیت زندگی حیوانات گرفتار در دامداری های صنعتی شود.

این استراتژی می تواند موفق شود. در همین لحظه که مشغول نوشتن این پیشگفتارم، ایالت ارگون سومین ایالتی شد که شکلی از محصور کردن خوکهای باردار موسوم به sow stall را ممنوع می کند. پیش از این در فلوریدا و آریزونا ممنوعیت مشابهی در نتیجه یک رفراندم که جرقه اش را کمپین امضای تعداد زیادی از رای دهندگان زده بودند، به تصویب رسید. نکته ی  برجسته این است که قانون تصویب شده در ارگون در نوع خودش نخستین قانونی ست که در آمریکا از طریق روند معمول دموکراسی نمایندگی در سطح ایالتی به تصویب رسید. اتحادیه اروپا  و استرالیا نیز توافق کرده اند که sow stall را برای بیشتر خوکهای باردار ممنوع کنند. به علاوه ی این ممنوعیت های قانونی، عذاب حتی تعداد بیشتری از خوکها در آینده به دنبال تصمیمات Smithfield Food و Maple Leaf Food  برای کنار گذاشتن sow stall کاهش خواهد پذیرفت.

البته خلاصی از sow stall تنها آغاز راه است. این خوکها را قادر نمی سازد که به دلخواه خود زندگی کنند. حتی زمانی که sow stall ها به کلی ناپدید شوند، هنوز راه درازی برای رفتن در پیش داریم. اما آمادگی رای دهندگان، قانونگذاران و تولیدکنندگان بزرگ برای اعمال تغییر نشان می دهد که رنج حیوانات در ابعاد گسترده ای با استفاده از روندهای دموکراتیک و خشونت پرهیز کاستی پذیر است. آشکارا تا زمانی که اکثریت مردم بخواهند که از محصولات حیوانی استفاده کنند، نقش مهم این تغییرات ارائه جایگزین های ممکن دیگر برای پاسخ دادن به آن تقاضاست...

 

Dawkins, S.M. and Bonney, R. (2008) The future of animal farming : renewing the ancient contract. Blackwell.

 

 sow stall

 

 

 

 

in defence of Animals and Humans

 

پیتر سینگر در مقدمه ای این کتاب رادیکالیسم خرابکارانه را مورد نقد قرار می دهد و به ویژه بر اینکه از طریق "ارعاب"  سعی دارند هدفشان را پیش ببرند تاکید می کند. او می نویسد:

در یک جامعه دموکراتیک تغییرباید از طریق آموزش و متقاعدساختن محقق شود نه از راه ارعاب...

و بعدتر می آورد:

یافتن اصول دموکراتیکی که به گروهی اجازه دهد از ارعاب و خشونت استفاده کند و گروه دیگری را از آن منع کند، کار دشواری ست.

یکی از این گروه ها مثلا می توانند مخالفان سقط جنین باشند که به قتل پزشکان و بمبگذاری مراکز پزشکی مربوطه مبادرت ورزند. رد ِ خرابکاری های البته همراه حسن نیتشان به چهارچوبی نیاز دارد که دست کم عملا هیچ فعال حقوق حیواناتی تا آنجایی که درگیر واقعیت ِ روابط انسانی "هم " هست، نمی تواند نادیده اش بگیرد یا تخریبش کند. چهارچوب موردنظر تنها یک" نیاز"  نیست، بلکه جایی برای تحقق خود و روشن شدن اهداف هم هست.

All beings that feel pain deserve human rights

 

همه ی موجوداتی که درد را حس می کنند، استحقاق حقوق بشر را دارند.

برابری گونه ها نتیجه ی منطقی اخلاقیات پسا داروینی ست.

ریچارد رایدر

برگردان به فارسی: حجت صوفی

نخستین بار نزدیک به 35 سال قبل در آکسفورد و حین نظافت در حمام، به صرافت گونه سالاری افتادم. چیزی شبیه سکسیزم یا نژادپرستی می نمود- نوعی تبعیض براساس ویژگی های فیزیکی نامربوط به لحاظ اخلاقی. با داروین بود که دریافتیم، حیواناتی هستیم که از طریق تکامل با همه ی دیگر حیوانات خویشاوندی داریم؛ با این وجود پس چگونه می توان برای ستم نسبتا بی حدومرزی که بر دیگر حیوانات وارد می کنیم توجیهی بیابیم؟. همه اعضای گونه های حیوانی توانایی درد کشیدن دارند. مانند ما فریاد می کشند و از درد به خود می پیچند؛ سامانه ی عصبی شان واجد شباهت و ویژگی های بیوشیمیایی یکسان با روندهای مرتبط با تجربه درد در خودمان می باشند.

نگرانی مان برای درد و محنت دیگران بایستی آنقدر گسترش یابد که شامل هر موجودی که توانایی درد کشیدن دارد و صرف نظر از جنسیت، طبقه، نژاد، مذهب، ملیت و گونه اش شود. در واقع حتی اگر معلوم شود که موجوداتی در سیاره های دیگر یا ماشین های ساخته ی دست بشری نیز توانایی درد کشیدن دارند، باید دایره شمول دغدغه اخلاقی را تا شامل شدن آنها بسط داد.

ویژگی های دیگری مانند ارزش ذاتی پیشنهاد شده اند. اما ارزش نمی تواند در عدم حضور آگاهی یا آگاهی بالقوه وجود داشته باشد. از این رو، رودخانه ها، صخره ها یا منازل مسکونی علاقه ای یا حقی از خودشان ندارند. این به این معنا نیست که البته آنها هیچ ارزشی برای ما و بسیاری موجودات دیگرِ واجد توانایی دردکشیدن ندارند برای نمونه از آنها به عنوان مکان زندگی استفاده می کنند یا در صورت نبودنشان به مشقت می افتند.

اصول و ایده آل های اخلاقی فراوانی در طول قرون متمادی مطرح شده اند- عدالت، آزادی، برابری، برادری و مانند آن. اما اینها صرفا نقاط عزیمتی اند برای خیر نهایی که خوشوقتی- happiness - است. و خوشوقتی با رهاشدن از همه ی اشکال درد و مشقت آسان تر به دست می آید. در حقیقت اگر به دقت بیاندیشید، می توانید ببینید که دلیل اینکه چرا دیگر ایده آل های یادشده مهم در نظر گرفته می شوند این است که مردم اعتقاد دارند تحقق شان برای منتفی شدن امکان دردکشیدن ضروری است. در واقع آنها گاهی چنین نتیجه ای را در پی دارند اما در همه ی اوقات اینگونه نیست.

چرا تاکید بر درد و سایر اشکال مشقت به جای لذت و خوشوقتی؟ یک پاسخ این است که درد قدرت بیشتری از لذت دارد. درد یکتا ست و تنها شرِ حقیقی ست. بسیار خوب اما تکلیف مازوخیست چه می شود؟ پاسخ این است که درد چنان لذتی به او می دهد که دردش در برابر آن به حساب نمی آید!

یکی از مهم ترین انگاره هایی که در دردگرایی( نامی که به رویکرد اخلاقی خودم می دهم) این است که ما باید بر روی افراد تمرکز کنیم نه نژاد، ملیت یا گونه زیرا این افراد هستند که عملا درد می کشند. به این دلیل، دردها و لذتهای افراد مختلف نمی تواند به طرز معناداری با هم جمع شوند آنگونه که در سودگرایی و بیشتر تئوری های اخلاقی رایج است. یکی از مشکلات نقطه نظر سودگرا این است که برای نمونه درد یک قربانی تجاوز می تواند موجه در نظر گرفته شود اگر نهایتا عمل تجاوز لذت بیشتری برای متجاوز به همراه داشته باشد. اما آگاهی از دیگران، قطعا به واسطه ی مرز تفرد ویژه هرکس محدود می شود.  از این رو درد من و درد دیگران در دو جایگاه مختلف قرار دارند، نمی توانید جمع و تفریقشان کنید؛ آنها دو دنیای متمایزند.

بدون تجربه ی مستقیم درد و لذت بر آنها آگاهی نداریم، تنها بر روی جلوه ی بیرونی شان حساب و کتاب می کنیم. به این منوال، برای مثال بر این باورم که اعمال100 واحد درد بر یک نفر از اعمال یک واحد درد بر هزاران یا ملیونها نفر بدتر است گرچه سرجمع نهایی درد در مورد دومی بیشتر است. از این جهت در هر وضعیتی بایستی در وهله نخست درد فردی را در نظر گیریم که بیشترین درد را تجربه می کند. از حیث اخلاقی اهمیتی ندارد که چه کسی یا چه چیزی بیشترین درد را تحمل می کند- خواه انسان باشد، خواه غیر انسان یا ماشین. درد صرف نظر از پذیرنده اش درد است.

البته هر گونه ای از جهت نیازها و عکس العمل هایش با گونه های دیگر متفاوت است. آنچه برای پاره ای گونه ها دردآور است لزوما برای دیگر گونه ها دردآور نیست. پس می توانیم با گونه های مختلف رفتارهای مختلفی در پیش گیریم اما همواره باید با  درد یکسان به طور برابر رفتار نمود. در مورد حیوانات غیر انسان شاهد بهره کشی بیرحمانه از آنها در دامداری های صنعتی، آزمایشگاه ها و حیات وحش هستیم. وال ها حدود 20 دقیقه پس از صید به وسیله نیزه مخصوص صید وال زنده می مانند. یک سیاه گوش  ممکن است تا یک هفته پس از گرفتار آمدن پایش در تله ی پولادین درد بکشد. مرغ ها در شرایط دامداری صنعتی تمام عمر در قفسهایی زندگی می کنند که حتی قادر به کشیدن بالهایشان نمی شوند. حیوانی در آزمایش سمیت یک محصول مورد استفاده در خانه ممکن است از چند ساعت تا چند روز قبل از مرگ از درد به خود بپیچد.

مواردی که ذکر شد، مهم ترین بدرفتاری هایی ست که به بیشترین درد ختم می شوند. اما همچنان برایشان توجیهاتی بر این مبنا آورده می شود که این موجودات عضو گونه ی ما نیستند. گویا کسانی که اینگونه حرف می زنند نام داروین به گوششان نخورده است! ما با دیگر حیوانات نه مانند خویشاوندانمان بلکه مثل اشیاء بی احساس رفتار می کنیم. ما هرگز به ذهن متبادر نمی سازیم که به همان نحو با نوزادانمان یا انسانهای معلول ذهنی رفتار کنیم. با اینکه این انسانها گاهی هوش کمتر و توانایی کمتری  در برقرار کردن ارتباط با ما  از حیوانات استثمار شده دارند.

حقیقت سرراست این است که ما از این رو حیوانات دیگر را به استثمار در می آوریم و موجب رنج کشیدنشان می شویم که از آنها قوی تریم. آیا این به این معناست که اگر موجودات فضایی ای که از آنها یاد کردیم بر روی زمین فرود آیند و معلوم گردد از ما قویترند، بلافاصله اجازه دارند که دنبالمان کنند و با قتلمان اسباب سرگرمی شان را فراهم سازند، بر رویمان آزمایش کنند یا در دامداری های صنعتی پرورشمان دهند و ما را به صورت همبرگرهای لذیذ نوش جان کنند؟ آیا ما توضیحاتشان را مبنی بر اینکه از این جهت با ما چنان برخورد می کنند و آنرا اخلاقی می دانند که از یک گونه نیستیم، خواهیم پذیرفت؟

خلاصه می گویم که همه چیز به این قضیه منطقی ختم می شود که اگر قرار باشد اهمیتی به رنج کشیدن انسانهای دیگر بدهیم پس منطقا بایستی نگران رنج بردن حیوانات غیر انسان هم باشیم. ناعاقلانه بودن و سانتی مانتالیزم بیشتر به کار وصف حال یک استثمارگر حیوانات -و نه یک حامی حیوانات- می آید چرا که گونه ی خودش را بنیان امور عالم می داند. جای خوشوقتی است که همه ی ما بارقه ای طبیعی در درونمان  برای همدردی با رنج دیگران داریم. لازم است آن بارقه را جدی بگیریم و به آتشی فروزان برای تحقق مهر ورزی عاقلانه و عالم گیر بدل سازیم.

البته که آنچه به ان اشاره شد، استلزاماتی دارد. اگر به تدریج جایی برای حیوانات غیر انسان در دایره اخلاقی و حقوقی پیش از این محدود به خودمان باز کنیم، دیگر نمی توانیم به بهره جویی از آنها ادامه بدهیم. پیشرفت های قابل توجهی در زمینه قانونگذاری در اروپا در دهه های اخیر اتفاق افتاده است، اما هنوز راه درازی در پیش داریم. هنوز وجهه ای جهانی برای به رسمیت شناختن جایگاه اخلاقی حیوانات فراهم نیامده است. رساله ای آکادمیک زیادی موجودند که به مسئله حفاظت از حیوانات می پردازند اما برای نمونه هنوز در سطح سازمان ملل متحد، روندی که،  به رسمیت شناختن حقوق، منافع و رفاه حیوانات را تسهیل کند، سامان نپذیرفته است. این چیزی است که باید تغییر بدهد و من بر این باورم که تغییر خواهد داد.

 

منبع: گاردین  آگوست 2006

 

 

The First Step

 

 

نخستین گام1

لئو تولستوی

برگردان به فارسی: حجت صوفی

روزه داری برای زندگیِ قرین نیکی، امری ضروری است. اما همراه آن پرسش هایی مطرح می شود  که همین طور درباره ی خویشتنداری به طور کلی نیز مطرح اند : چگونه باید روزه گرفت، چه وقت و با چه چیزی آنرا پایان داد و اینکه اساسا چرا باید از خوردن پرهیز کرد؟ و از آن جایی که هیچ مسئله جدی را بدون قائل شدن نظم ویژه ای برای دنبال کردن مراحل پی در پی، نمی توان حل نمود، از این رو نمی توان بدون آگاهی از اینکه از کجا باید آغاز کرد، روزه گرفت. اینکه باید از چه چیزی و چگونه، به نیتِ خویشتنداری پرهیز کرد.

روزه داری! و حتی تحلیلی پیرامون نحوه ی انجام دادنش و اینکه از کجا باید آغاز کرد ! چنین پنداری برای اکثر مردم مضحک و خام به نظر می رسد.

مبلغ مذهبی ای را به خاطر می آورم که اصالت اش مایه مباهات ام است ، او یک بار در حالی که رهبانیت را مورد نکوهش قرار می داد به من گفت : "روزه داری و ریاضت ما  به شیوه ی مسیحی اش صورت نمی پذیرد  بلکه متاثر از بیفتکی است که  با  صَرف آن روزه ی خود را به پایان می رسانیم " . مسیحیت و به طور کلی فضیلت جویی و صرف بیفتک!!

در سالیان تاریک و بی بهره از هر گونه هدایت مسیحی یا غیر مسیحی نگرش های بسیار وحشیانه و غیر اخلاقی راه خود را به شیوه زندگی ما باز کرده اند ( به ویژه در آن ابتدایی ترین سطوح دستیابی به نحوه بهتر زندگی – در ارتباط با آنچه می خوریم، چیزی که توجه چندانی جلب نمی کند.) تا آنجا که درک گستاخی و بلاهتی  که انواع فضیلت جویی های معاصر مورد حمایت قرارمی دهند، به دشواری ممکن می شود ؛  پرهیزکاری همراه بیفتک گاو!

ما از چیزی هراسان نمی شویم به دلیل آنچه درونمان می گذرد. ما می بینیم و ندیده می پنداریم ، می شنویم و نشنیده باقی می مانیم . هیج بوی متعفن، ناله یا هیولا صفتی  نیست که بتوانیم آنقدر به آن انس بگیریم که از اظهار اینکه چه چیزی در آن موجب این ناتوانی است، دست بشوییم. این دقیقا از این روست که چنین اعمالی اخلاقی فرض می شوند . مسیحیت و به شیوه ای اخلاقی زیستن همراه بیفتک گاو!

چند روز قبل، در آدینه ای از کشتارگاهی در شهرمان تولا بازدید کردم. طراحی اش مشابه نمونه های  مدرن و پیشرفته ای بود که قبلا در شهرهای بزرگتر به نیت کاهش رنج وارده بر حیوانات ایجاد شده اند. پیش از این بارها قصد داشتم به کشتارگاه ای سرکشی کنم، به منظور اینکه با دو چشم خودم واقعیت پرسش برانگیزی  را مشاهده کنم که در مباحث پیرامون گیاه خواری مطرح میشود. اما هر بار از انجام دادن آن شرمگین  و منصرف می شدم همان گونه که از دیدن رنج بردنی شرمگین می شویم که در شرف وقوع است و نمی توان جلویش را گرفت.

اما چندی پیش در جاده قصابی را دیدم که از خانه اش عازم تولا بود. او تجربه ی چندانی نداشت و کارش این بود که با چاقو بدن حیوانات را از هم بدرد. از او پرسیدم که آیا بابت گرفتن جان حیوانات متاسف نمی شود، به من همان پاسخ معمول را داد : " چرا باید متاسف باشم؟ کار من ضروری است." ولی هنگامی که به او گفتم گوشتخواری ضروری نیست و به قصد تجمل صورت می گیرد ، ابراز موافقت کرد و بعدتر پذیرفت که برای حیوانات متاسف می شود.

 "اما چه می شود کرد؟ من باید خرج خودم را در بیاورم؟" " در ابتدا از کشتن حیوانات هراسان بودم . پدرم در همه ی عمرش حتی جان یک جوجه را هم نگرفته بود." اکثر روس ها قادر به کشتن نیستند ، متاثر می شوند و احساسات خود را با واژه ی " هراس" بیان می کنند. این مرد نیز زمانی بیم ناک بود اما بعد تر اینگونه نماند . به من گفت غالب کارها در جمعه انجام می شود و معمولا تا عصر هم ادامه می یابد.

اخیرا با یک نظامی بازنشسته که قصاب هم بود، مکالمه ای داشتم و او نیز بابت اصرار من بر تاسفم پیرامون رنج حیوانات شگفت زده شد. در ابتدا به همان شیوه ی رایج توجیه می آورد اما سپس با من به توافق رسید " خصوصا زمانی که آرام و معصومانه به تو اعتماد می کنند، موجودات بینوا! ، حقیقتا متاثر کننده است."

وحشتناک است ! نه صرفا رنج  بردن و قتل حیوانات ، بلکه این واقعیت که انسان به شیوه ای غیر ضروری بالاترین کمالات روحی اش  را - که همانا همدردی و دلسوزی برای سایر موجودات شبیه خودش است – در خودش سرکوب می کند و عواطف خود را در برابر ددمنشی خاموش می گرداند. اما  وجدان اخلاقی انسان که او را از کشتار نهی می کند در  ژرفای قلبش جای گرفته است.

زمانی، پیاده در حال برگشتن از مسکو بودم که چند راننده گاری که از سرپوف برای جستجوی هیزم راهی جنگلی در همان نزدیکی بودند ، سوارم کردند.  پنج شنبه قبل از عید پاک بود. من در گاری جلویی یودم و راننده اش مردی قوی، زمخت و چپ کوک بود و از ظاهرش بر می آمد که مست باشد. در بدو ورود به یک روستا خوک فربه ای را دیدیم که  او را به سمت کشتارگاه می بردند و با صدایی ترس خورده جیغ می کشید، به گونه ای که  به ضجه های انسان در حال رنجی شبیه بود. به محض اینکه از آنجا رد شدیم، قتل اش را آغاز نمودند. مردی گلویش را با چاقویی برید. خوک با صدای بلندتر ومتاثرکننده تری جیغ می کشید و در حالیکه  کاملا با خون پوشیده بود، خود را رها کرد و گریخت. از آنجایی که من چشمان نزدیک بینی دارم نتوانستم همه ی جزئیات را مشاهده کنم. تنها بدن خوک را دیدم که به انسانی شباهت داشت و ضجه های مایوس کننده اش را شنیدم. اما راننده گاری همه جزئیات را دید : آنها بار دیگر خوک را گرفتار کردند و بر زمین زدند ، و بریدن بقیه گلویش را به اتمام رساندند. هنگامی که دیگر صدایی از خوک به گوش نمی رسید، راننده آهی کشید و گفت : " آیا آنها نباید پاسخگوی اعمالشان باشند؟".

بیزاری بشر از همه انواع خونریزی ، نیرویی شگرف دارد. اما برای نمونه به دلیل حرص ورزیدن ، با اصرار بر اینکه خداوند اجازه چنان کارهایی را داده است ، و از همه مهم تر به علت عادت کردن ، مردم به کلی عواطف طبیعی خود را از دست داده اند.

جمعه، تصمیم گرفتم به تولا بروم. دوست مهربان و بردباری را ملاقات کردم و از او خواستم مرا همراهی کند.

" بله ، من شنیده ام که به راحتی می شود رفت و از آنجا بازدید نمود و من بارها قصد داشتم به آنجا بروم اما اگر در حال سلاخی باشند، وارد آنجا نمی شوم."

" چرا؟ این دقیقا چیزی ست که می خواهم ببینم ، اگر بخواهیم گوشت بخوریم آنها باید کشته شوند"

"نه، نه! من نمی توانم"

 باید بگویم که این مرد یک ورزشکار بود و شخصا به صید پرندگان و کشتن حیوانات می پرداخت.

به این ترتیب ما عازم کشتارگاه شدیم. در همان بدو ورود، بوی بسیار متعفنی جلب توجه می کرد. و هر چه نزدیکتر می شدیم، شدت بو بیشتر می شد. ساختمان کشتارگاه بزرگ بود و آجرهای سرخ رنگ، طاق و دودکشهای  مرتفعی داشت. ما از مدخل وارد شدیم. در سمت راست ، محوطه ی فراخی با وسعتی در حدود 4/3 جریب بود و حصاری در اطراف داشت. دو بار در هفته گله های قربانی را به این مکان می آوردند. در مجاورت این محوطه، کارگران کشتارگاه مسکن گزیده بودند. در سمت چپ حجره های سلاخی با ورودی قوس مانند و کف آسفالت شده ی کثیفی قرار داشتند که تمهیداتی برای جابه جایی و آویزان کردن لاشه در آنها تعبیه شده بود. بر روی نیمکتی مقابل دیوار منزل کارگران، تعدادی قصاب نشسته بودند. پیش بندهایشان  خون آلود بود و از آستین های بالازده شان، بازوها شان پیدا بود که آنها نیز به خون،  آلوده شده بودند. قصاب ها حدود نیم ساعتی می شد که از کارشان فارغ شده بودند ، از این رو در آنروز صرفا حجره های خالی را دیدیم. گرچه حجره ها از دو طرف باز بود و بوی خون گرم ، شامه را آزرده خاطر می ساخت ؛ کف حجره ها سرخ و درخشان بود و  گودال هایش از خون منعقد شده ی سیاه رنگی پر شده بود.

یکی از قصابها نحوه ی سلاخی را برایمان توصیف نمود و به ما مکان انجام دادنش را نشان داد. من به طور کامل متوجه نشدم و در مواردی برداشت من خلاف چیزی بود که او قصد داشت توضیح دهد اما تصور شیوه ی سلاخی حیوانات، دهشتناک بود ومن در ذهنم آنرا تجسم می کردم. همواره  گمان می بردم، واقعیت کم تر از تصورش می تواند تحت تاثیرم قرار دهد اما این بار در اشتباه بودم.

بار بعد که از کشتارگاه بازدید کردم، به موقع رسیدم. آدینه ی گرمی در ژوئن بود. بو حتی از  پیش هم نافذتر و قوی تر بود. قصاب ها به شدت مشغول کار بودند و حیاط پر از گله های قربانی ای بود که آنها را به سمت حجره های سلاخی هدایت می کردند.

در خیابان و قبل از ورودی، گاری هایی بود که به آنها گله های گاو و گوساله بسته شده بودند. برخی از آنها اسب های خوبی داشتند و پر از گوساله های زنده ای بودند که سرهاشان به پایین خم شده بود و می جنبید. در مقابل، گاری هایی بودند که در آنها لاشه های گاوها با پاهایی هم چنان مرتعش و سرها، جگرهای سفید و قهوه ای شان در حالی که از آنجا دور می شدند، خودنمایی می کردند. دلالان در آن میان، با کُت های بلندشان و تازیانه ای در دست در حوالی محوطه قدم می زدند. عده ای مشغول چانه زدن و عده ای در حال هدایت گاوها از حیاط به سمت حجره های سلاخی بودند. ذهن این مردان به کلی گرفتار مسائل مالی و حساب و کتاب هایشان بود و فکرهایی از قبیل درستی یا نادرستی قتل این حیوانات به همان اندازه برایشان غریب می نمود که سوالی مانند اینکه ترکیب شیمیایی خونی که کف حجره ها را پوشانده بود، چه می تواند باشد.

 هیچ قصابی در حیاط دیده نمی شد. همه ی آنها در حجره ها مشغول کار بودند. در آن روز حدود یکصد راس گاو و گوساله کشته شدند. زاویه دید من از نقطه ای در آستانه در یکی از حجره ها بود. از آن جلوتر نرفتم، هم به این دلیل که حجره پر از لاشه بود و هم از این جهت که در کف حجره خون زیادی جمع شده بود و از بالا نیز خون می چکید. همه ی قصاب های حاضر در آن محل خون آلود بودند و من نیز اگر وارد می شدم همین اتفاق برایم می افتاد. یک لاشه آویخته شده بر زمین می افتاد، لاشه ی دیگری به سمت در برده می شد و سومی یک گاو نر کشته شده بود که بر زمین زده شد و قصابی با دستهای پرتوانش پوستش را از لاشه اش جدا کرد.

دو مرد، گاو بزرگ و فربه ای را از در مقابل آن دری که من حوالی اش ایستاده بودم، روی زمین می کشیدند و به زور وارد حجره می کردند و در حالی که به زحمت از پس اش بر آمدند، قصابی را دیدم که کاردی مقابل گردن اش گذاشت و آنرا از هم درید. گاو در حالی که هر چهار پایش راست شده بود، روی شکم و سپس بلافاصله به پهلو افتاد و شروع کرد به حرکت دادن پاهایش. قصاب دیگری از آن سو به سرعت خودش را به گاو رساند و شاخ هایش را در دست گرفت، سرش را به پایین می کشید تا قصاب ِکارد در دست، گلویش را ببرد. پسر خون آلودی خون جاری شده را در لگنی حلبی جمع می نمود. در تمام این مدت، گاو پیوسته سرش را تکان می داد گویی در تلاش بود از جا بر خیزد و پاهایش را در هوا می جنبانید. لگن به سرعت پر می شد اما گاو هم چنان زنده بود و شکم اش بسیار باد کرده بود، پاها و بدنش را به شدت تکان می داد به طوریکه قصابها را از خود دور می کرد. هنگامی که یک لگن پر شد، پسرک آنرا روی سرش قرار داد و از آنجا برد و پسرک دیگری لگن خالی ای را جایگزین اش کرد که  پر شدن آن هم زمان زیادی نبرد. با این وجود، گاو در تقلای جا به جا کردن بدنش و حرکت دادن پاهایش بود.

هنگامی که دیگر جاری شدن خون به پایان رسید، قصاب سر حیوان را بلند کرد و کندن پوست اش را آغاز نمود. گاو به خود می پیچید. هنگامی که پوست سرش را جدا کرد، رگهای سفید در زمینه ای خون آلود آشکار شدند، و حالتی را به خود گرفته بود که قصاب به آن داده بود؛ از دو طرف نیز پوست آویزان بود. با این حال حیوان هم چنان تکانهایی به خود می داد. قصاب دیگری یکی از پاهایش را در دست گرفت، آنرا شکست و جدا کرد. در بقیه پاها و همین طور شکم اش، حرکتهایی مشاهده می شد. پاهای دیگر نیز شکسته شد، جدا گردید و به سمتی پرت شد که قسمتهای مشابه حیوانات دیگری که متعلق به یک نفر بودند، در آنجا جمع می شدند. سپس، لاشه را بلند و آویزان کردند. دیگر تکانی در لاشه دیده نمی شد.

به همین ترتیب، کشتن سه گاو دیگر را مشاهده نمودم. همان مراحل تکرار می شد، کندن پوست سر و تکانهای یادشده در سایر اعضا. با این تفاوت که حیوانات دیگر همواره با حمله اول مهار نمی شدند، جست و خیز می کردند و فریاد می کشیدند و خون آلود می شدند. اما سرانجام سرشان را در وسیله ای میله مانند ثابت نگه می داشتند و با حمله ی دوم او را بر زمین می زدند.

سپس، از در وارد آنجا شدم و همه چیز را از نزدیک و از این رو، واضح تر دیدم. با این حال فقط از آنجا متوجه شدت عملی شدم که در حین داخل کردن گاوها به خرج می دادند. هر بار که گاوی را تا ورودی حجره با طنابی که به شاخ هایش بسته بودند، می آوردند، به محض اینکه بوی خون به مشامش می رسید، از پیش رفتن خودداری می کرد و گاهی فریاد می زد و خود را عقب  می کشید. دو مردی که مسئول این کار بودند، توان لازم را نداشتند، در نتیجه یکی از قصاب ها، دم حیوان را می گرفت و به سختی می پیچاند تا جایی که صدای شکستن غضروف می آمد و در این لحظه حیوان به جلو حرکت می نمود.

زمانی که کشتن گله ی گاو متعلق به یکی پایان می گرفت، گله ی دیگری را وارد می کردند. اولین حیوان از گله ی دیگر، یک گاو نر عقیم نشده بود. مخلوقی باشکوه و فربه، سیاه اما با لکه های سفیدی بر روی پاهایش، جوان، نرینه خو و سرشار از انرژی بود. او را به جلو هل دادند اما سرش را پایین انداخت و استوارانه مقاومت کرد. سپس، قصابی که از عقب او را همراهی می کرد، دمش را گرفت به گونه ای که راننده ی ماشین بخاری دسته را در دست می گیرد، آنرا پیچاند، غضروف شکسته شد و گاو به جلو هجوم برد و مرد طناب به دست را بر زمین انداخت. ایستاد، با چشم های تیره اش که سفیدی شان از خون سرخ شده بود، نگاهی به اطراف کرد. اما بار دیگر، غضروف شکسته شد، گاو به جلو جهید و به نقطه ی دلخواه شان رسید. بر او حمله بردند، اما ناکام ماندند، گاو جست و خیز می کرد، سرش را تکان می داد، فریاد می زد، به خون آلوده می شد و به عقب هجوم می برد. مردانی که در آستانه در ایستاده بودند، متفرق شدند اما قصاب های کارکشته که پیشتر تجربه ی این موقعیت های پرخطر را داشتند، به سرعت طناب را در دست گرفتند، بار دیگر با دمش همان عمل را صورت دادند و او را وارد حجره کردند، در آنجا سرش را با آن وسیله ی میله ای ثابت کردند به طوریکه دیگر امکان فرار نیافت. جایی که چاقو را جهت کشتن اش قرار دادند، نقطه ای بود که موهایش همچون ستاره ای پراکنده می شد و به خون آلوده شده بود، با این وجود بریدن اش را شروع کردند و این حیوان زیبای پرشور، در خون غلطید در حالیکه اندامش هنوز تکان می خوردند.

قصاب در حین اینکه پوست سرش را می کند، ناله کنان می گفت" این  پلید ِلعنتی هنوز هم تن به راهِ راست نداده است!"

پنج دقیقه بعد، سر بدون پوست و سیاهی اش به سرخی خون آلودی بدل شده بود و چشم ها که چند دقیقه پیش آن چنان با شکوه برق می زد، بی هیچ احساسی به نقطه ای دوخته شده بودند.

از آنجا به کشتارگاه حیوانات کوچک تر رفتم. یک حجره بزرگ  بود با کف آسفالت و میزهایی به همراه پشتی هایی که بر رویشان گوساله ها و گوسفندان کشته می شدند. این جا نیز کارها به اتمام رسیده بود و در سراسر اتاق بوی خون پخش شده بود در حالی که تنها دو قصاب در آنجا کار می کردند. یکی شان از پای حیوان مرده در آن می دمید و بر روی شکم اش دست می کشید. دیگری که مرد جوانی بود، سیگار کجی را دود می کرد.  شخص دیگری  در آن حجره بزرگ، تیره و آلوده آنجا حضور نداشت. پس از من، مرد دیگری که ظاهرا قبلا نظامی بود وارد آنجا شد و با خود گوسفند نر یک ساله ایی را که بر روی گردنش علامت سفیدی داشت و پاهایش به هم بسته شده بود، به حجره آورد. حیوان را طوری بر روی میز قرار داد که انگار او را بر روی تختی می خواباند. نظامی پیر با قصاب ها که واضح بود از قبل همدیگر را می شناسند، احوالپرسی کرد واز آنها پرسید چه وقت کارفرمایشان اجازه می دهد آنجا را ترک کنند. آن که سیگار می کشید، با چاقو نزدیک شد و آنرا به قصد تیز کردن بر لبه های میز کشید و گفت روزهای تعطیل وقت شان آزاد است. گوسفند زنده به سان مرده ای بر روی میز آرام بود، تنها با این تفاوت که دم کوچک اش به تندی در حرکت بود و پهلوهایش از حد معمول بیشتر تکان می خوردند. نظامی سابق، بدون هیچ مشقتی سر حیوان را در حالی که رو به بالا بود به پایین فشار داد، قصاب  هم چنان  که مشغول گفت و گو بود، سر گوسفند را با دست چپ اش گرفت و گردنش را برید.  دُم حیوانِ لرزان راست شد و از حرکت بازایستاد. قصاب در فاصله ای که خون جریان پیدا می کرد، سیگار دیگری را روشن کرد. گفت و گویشان بی وقفه ادامه یافت. صجنه ی مهوعی بود...

و به این ها باید مرغ ها و جوجه هایی را اضافه کرد که هر روز در هزاران آشپزخانه با سرهای از تن بریده و در خون غوطه ور، به طرز تاثرباری قطعه قطعه می شوند .

و ملاحظه کنید بانوان عفیف و مهربانی را که با نهایت آسودگی خاطر بابت انجام کاری درست، لاشه این حیوانات را به نیش می کشند. در حالیکه همزمان بر دو گزاره ی ناهم ساز پای می فشارند:

نخست اینکه، همانطور که پزشکش به او اطمینان خاطر داده است، موجود ظریفی ست و نمی تواند به تنهایی با خوردن گیاهان زندگی کند و برای اندام کم توانش  صرف گوشت ضروری ست. و گزاره دیگر اینکه او آنقدر معصوم است که نه تنها نمی تواند به حیوانات آزار برساند که حتی دیدن رنج کشیدن شان را هم تاب نمی آورد.

در حالیکه او دقیقا به این دلیل ضعیف است که تحت القائات آنچه به او یاد داده اند، با خوردن غذایی زندگی می کند که برای انسان غیرطبیعی است؛ و اینکه نمی تواند از فراهم آوردن زمینه ی آزار رساندن به حیوانات پرهیز کند چون خودش گوشت شان را می خورد.

از  نخستین الزامات خویشتنداری که اگر به راستی آن را به عنوان راهی برای زندگی بهتر فرض کنیم، پرهیز از خوراک حیوانی خواهد بود. از اینکه چنین عملی، باعث تحریک احساسات می شود حرفی به میان نمی آورم، بلکه به این دلیل چنین امری ضروری به نظر می رسد که صَرف خوراک حیوانی غیر اخلاقی ست از این جهت که در ارتباط با عملی می باشد که با احساسات اخلاقی ناسازگار است: کشتن. عملی که تنها به سائقه ی حرص و هوسِ خوراک لذیذ انجام می پذیرد.

ما نمی توانیم تظاهر به ندانستن کنیم. ما شترمرغ نیستیم که با پرهیز از ندیدن چیزی که تمایلی به دیدنش نداریم، فرض کنیم دیگر وجود نخواهد داشت. به همین روال، آنچه تمایلی به دیدنش نداریم، چیزی ست که می خواهیم آنرا بخوریم. اگر واقعا چنین چیزی ضروری یا دست کم در مواردی مفید بود، تمایلی هم به ندیدنش وجود نداشت. اما هیچ ضرورتی ندارد، و صرفِ خوراک حیوانی تنها در خدمت رشد احساسات غیرانسانی، شعله ورشدن هوس ها و ظلمت و فساد بیشتر است. این امر پیوسته در حال تایید است با در نظر گرفتن این واقعیت که انسانهای  پاک، مهربان وجوانی- خصوصا دختران و زنان-  بدون اتکا به نتیجه گیری منطقی و بر بنیان اینکه فضیلت با خوردن بیفتک گاو مغایر است و با هدف بِه زیستن، از مصرف گوشت دست شُسته اند.

دیگر چه برای گفتن دارم، اینکه برای اخلاق مدار بودن باید از خوردن گوشت پرهیز کرد؟ نه،  به هیچ وجه.

تنها می خواهم بگویم که برای زندگی نیک، به  نظم ویژه ای از کارهای نیک نیازمندیم. که اینکه اگر کسی در  تحقق هدف خود برای زندگی درست جدی ست، به طور اجتناب ناپذیری باید مراحل مشخصی را طی کند. در این مسیر، نخستین فضیلت، از پی ِکوشش برای خویشتنداری می آید. و برای تحقق خویشتنداری، مراحل مشخص دیگری را باید پشت سر بگذارد که نخستین شان، تسلط بر خویشتن در ارتباط با خوردن(روزه داری) است. و در مورد خوردن، اگر به راستی در جست وجوی زندگی نیکوتری ست، ابتدایی ترین مسئله، پرهیز از خوراک حیوانی خواهد بود. از اینکه چنین عملی، باعث تحریک احساسات می شود حرفی به میان نمی آورم، بلکه به این دلیل چنین امری ضروری به نظر می رسد که صَرفِ خوراک حیوانی غیر اخلاقی ست از این جهت که در ارتباط با عملی می باشد که با احساسات اخلاقی ناسازگار است: کشتن. عملی که تنها به سائقه یِ حرص و هوسِ خوراک لذیذ انجام می پذیرد.

 

 

1In Essays and Letters. Translated by Aylmer Maude. New York: H. Frowde, 1909, pp. 82-91.  

 

 

 

 

Ethics and the New Animal Liberation Movement*(قسمت دوم)

 

نظريه اخلاق و جنبش نوین آزادی بخش حیوانات-۲

 

پیتر سینگر

برگردان به فارسی : حجت صوفی

چرا شمپانزه ها را در مراکز هولناک پژوهشی گرفتار می کنیم و آنها را در آزمایشات گوناگونی با  وارد آوردن دردهای شدید جسمی و روحی گرفته تا  قتل، به کار می بریم اما هیچ گاه درباره انجام دادن عمل مشابه ای روی انسانهای عقب افتاده ای که توانایی های ذهنی بسیار کمتری از آنها دارند، ایده ای به ذهن راه نمی دهیم؟ تنها پاسخ ممکن این است که شمپانزه، صرف نظر از درجه هوشش، انسان نیست در حالی که انسان عقب افتاده صرف نظر از کند ذهنی اش، یک انسان است.

این " گونه سالاری" ست به شکل ناب و بی شائبه اش  و به اندازه ی بیش تر ِ  نژاد پرستی های پر حاشیه، غیر قابل دفاع است. هیچ بنیان اخلاقی برای پر اهمیت جلوه دادن عضویت در یک گونه ی به خصوص تا حد یک ویژگی اخلاقی سرنوشت ساز وجود ندارد.از نقطه نظر اخلاقیات ، همه ی ما در وضعیت یکسانی قرار می گیریم چه دو پا باشیم چه چهارپا یا به کلی فاقد پا.

به مشکل ترین بخش فلسفه ای که مبنای نظری جنبش آزادی بخش حیوانات می باشد رسیده ایم، اما برای پیش گیری از سوء تعبیر، بهتر است نخست کمی درباره این پنداشت مساوات طلبانه توضیح دهم.

این معنایی ندارد که حیوانات دقیقا همه ی حقوقی را داشته باشند که من وشما داریم. آزادی جویان حیوانات، تفاوتهای آشکار میان اعضای گونه ی ما و سایر گونه ها را دست کم نمی گیرند.حق رای، آزادی بیان و آزادی تعلق مذهبی، هیچ کدام به کار دیگر حیوانات نمی آید. به همین منوال چیزهایی که باعث آزار انسان ها می شود، ممکن است آزار بسیار کمتری یا حتی هیچ آزاری به حیوانات دیگر برساند. اگر من گروهی گاو را در یک وسعت جغرافیایی محدود کنم، فکر نمی کنم به آنها هیچ آسیبی رسانده باشم، از طرف دیگر اگر دسته ای از انسانها را در همان مرزها گرفتار کنم، اطمینان دارم که بسیاری از انها معترض خواهند شد که  با وجود جذابیتهای زیست محیطی آنجا، به انها به طور قابل ملاحظه ای آسیب می رسانم حتی اگر  به آنها اجازه داده شود که دوستان و خانواده هایشان را به آنجا بیاورند. انسانها به کوهنوردی ، اسکی، به دیدن نقاط مختلف دنیا و فرهنگهای متنوع  علاقه مندند. گاوها چراگاه های سرسبز و سرپناه هایی در مقابل هوای بد را دوست دارند. از این رو گرفتن حق مسافرت خارج از مرزهای آن وسعت جغرافیایی ، به شکلی برجسته، محدود کردن حقوق شان تلقی می شود.

اینک مثال دیگری را مطرح می کنم که به مشکلاتی واقعی در خصوص نحوه ی رفتارمان با حیوانات اشاره دارد، فرض کنید تصمیم داریم برای انجام یک پژوهش مرگبار علمی بر روی انسانهای نرمال بالغ ، آنها را به طور تصادفی از پارکهای عمومی بدزدیم. به زودی ترسی بر آنها غالب خواهد شد. هولناکی این گرفتاری، رنج مضاعفی بر دردی که در طی آزمایش متحمل می شوند، به آنها اعمال می کند.همین آزمایشات بر روی حیوانات غیر انسان ، در مجموع آزار کمتری در پی دارد زیرا ترسی از بابت گرفتار شدن به دل راه نمی دهند. مایلم اضافه کنم که اگر قرار باشد این پژوهش الزاما انجام شود، دلیلی برای ترجیح حیوانات غیرانسان که قابل مقایسه با یکسان پنداشتن خواست همه ی گونه هاست، در دست داریم. و یک نکته دیگر را لازم به یاداوری می دانم : هیچ چیزی در این ترجیح به این واقعیت که انسانهای بالغ ، اعضای گونه ی ما هستند مربوط نمی شود. توانایی آنها در آگاهی یافتن از اتفاقی که قرار است برایشان بیافتد تعیین کننده است. اگر به جای انسانهای بالغ، انسانهای دارای معلولیت ذهنی –  شاید بی سرپرست و سرراهی – را در نظر گیریم، در همان موقعیت یکسان با حیوانات غیر انسان در عدم توانایی کسب آگاهی مورد نظر قرار می گیرند. با پی گیری استدلال بالا – ارزیابی رنج کلی- ، انجام آزمایش روی حیوانات غیر انسان را مورد قضاوت قرار می دهم. باید از خودمان بپرسیم که آیا آماده ایم که به آزمایش مشابه ای روی انسانهایی با همان درجه ی آگاهی از آنچه قرار است برایشان رقم بخورد، اجازه بدهیم. اگر بپذیریم که این آزمایش می تواند بر روی میمونها و نه معلولان ذهنی بی سرپرست انجام شود ، ترجیحی از بابت انسان بودنشان قائل می شویم که نقض اصل یکسان پنداری خواست همه ی گونه هاست.

در مثال یادشده برای انسانهای نرمال بالغ توانایی ذهنی عالی تری فرض کرده ام که به رنج کشیدن بیشترشان منجر می شود. مهم است که در نظر گیریم در سایر موقعیت ها این حیوانات اند که ممکن است آزار بیشتری تجربه کنند، درست به این دلیل که نمی توانند بفهمند چه اتفاقی دارد می افتد. اگر یک حیوان وحشی را به زور در اختیار گیریم به این منظور که قرار باشد کمی بعد آزاد شود ، ممکن است واقعا نتواند نیت نسبتا مسالمت جویانه ی ما را از تهدیدی برای حیاتش تشخیص دهد. آنچه او تجربه می کند احتمالا ترسی فراگیر خواهد بود.

به این ترتیب ابعاد اخلاقی گرفتن حق حیات بیش از پیش پیچیده تر خواهد شد. درباره ی مواردی که تصریحی قانونی درباره ی کشتن انسانها وجود دارد، مناقشه ی پر حرارتی در جریان است، از این رو نباید جای شگفتی باشد که تصمیم گیری پیرامون اینکه آیا حیوانات غیر انسان نیز حقی برای حیات دارند یا خیر ، دشوار به نظر برسد. در صورتی که گرفتن حیات یک نوزاد  بی سرپرست با صدمه ی مغزی شدید، امری غیراخلاقی باشد، گرفتن حیات یک سگ یا یک خوک نیز به همان میزان غیراخلاقی ست زیرا توانایی ذهنی مشابه ای با نوزاد یادشده دارند. از سوی دیگر، شاید سپردن نوزاد به کام مرگ چندان هم غیر اخلاقی نباشد- چرا که با همه اینها،بسیاری از مردم فکر می کنند باید برای خاتمه ی زندگی چنین نوزدانی مجوزهایی درکار باشد و نوزادی که به این ترتیب، اسباب زنده ماندنش فراهم نمی شود هم چون کسی که به قتل می رسد، خاموش می گردد. در واقع ممکن ست مطرح شود که آمادگی ما برای نجات دادن یک حیوان غیر انسان  از تیره روزی اش در شرایطی که امیدی برای ماندنش متصور نیستیم، تنها جنبه ای است که در ان به شیوه ای به خواهانه با حیوانات بهتر از انسانها رفتار می کنیم.  

تاثیر پافشاری سنت یهودی- مسیحی بر ماهیت شبه خداوندی بشر در هیچ کجا مانند آموزه ی رسمی غرب درباره ی تقدس بشر آشکار نیست.آموزه ای که به زندگی بسیاری از انسانهای با صدمه مغزی که در وضعیتی ناامیدکننده و چاره ناپذیر گرفتار آمده اند، نسبت به زندگی یک شمپانزه ارجحیت می دهد. تنها دلیل این ترجیح غریب البته این است که شمپانزه عضوی از گونه ی ما نیست و انسان نباتی هنوز به لحاظ زیستی ، انسان است. این آموزه با پذیرش سقط جنین که قتل موجودی از اعضای گونه ماست و نیز با به زیر سوال بودن به کارگیری همه ی توانایی تکنولوژی مدرن پزشکی برای نجات انسانها در همه ی موارد{مباحث بیواتیک پیرامون اتانازی-م}، به سستی گراییده است.

به عقیده ی من، از دهه ی فعلی با گرایشی پراهمیت و متفاوت نسبت به تقدس زندگی انسان مواجه شده ایم .دیگر صرف  عضویت یا عدم عضویت در گونه ی انسان برای قضاوت اخلاقی کافی به نظر نمی رسد و جای آن را دیدگاه جامع تری گرفته است که در آن خصوصیات و توانایی های ابژه ی قضاوت اخلاقی جایگاه بنیادینی دارند. چنین دیدگاهی تمایزهای پیشین را مورد تردید قرار می دهد اما هم چنان قتل موجودات واجد قابلیتهای همسان با انسانهای بالغ را نسبت به قتل موجوداتی که فاقد چنین قابلیتهای ذهنی هستند و همواره بوده اند ، در پایگانی اخلاقی ارزشگذاری می کند.

این تبعیضی ست که برای گونه ی خود قائلیم و ما را به این باور سوق می دهد که چالش اخلاقی بیشتری در گرفتن حیات یک انسان نرمال نسبت به مثلا یک ماهی وجود دارد. اگر دلیلی برای تمایز یادشده ارائه شود این خواهد بود که انسان نرمال امیدها و برنامه هایی برای آینده دارد؛ از این رو گرفتن حیات انسان بر باد دادن چنین برنامه هایی خواهد بود، اما ماهی تا آن اندازه که من می دانم، تصور چندان روشنی از خود به عنوان موجودی دارای آینده و گذشته ندارد و از این رو قتل ماهی جلوگیری از تحقق پیدا کردن هیچ برنامه ای یا دست کم هیچ برنامه ی درازمدتی را موجب نمی شود. تاکید می کنم که این به معنای کم اهمیت بودن قتل ماهی به لحاظ اخلاقی نیست؛ اگر ماهی ها توانایی لذت بردن از زندگی شان را دارند که من هم می پندارم دارند، با اجازه دادن به آنها برای ادامه ی زندگی شان عمل بهتری در مقایسه با پایان دادن غیر ضروری به زندگی شان انجام می دهیم گرچه از بین بردن یک ماهی زنده به اندازه ی قتل غیر ضروری یک انسان نرمال بالغ اشتباه نیست.

بنابراین جنبش آزادی بخش حیوانات نمی گوید که همه ی موجودات زنده ارزش یکسانی دارند یا اینکه همه ی خواستهای انسان و سایر حیوانات بی توجه به اینکه آنها چه هستند، کیفیت یکسانی دارد. دیدگاه جنبش این است که از آنجایی که حیوانات و انسانها تمایلات مشابه ای دارند- برای نمونه جلوگیری از وارد آمدن درد فیزیکی- با عدم شتابزدگی بر عنوان کردن اینکه آنها انسان نیستند، این تمایلات مشترک را کانون قضاوت اخلاقی قرار می دهد. این مسئله ای ساده است اما با این وجود بخشی از یک تغییر بنیادین و قابل دستیابی در آینده ی دور در اخلاقیات است.

این انقلاب در سرانجام مسیر طولانی پیشرفت اخلاقی به ثمر می نشیند. من نمی توانم کاری بهتر از بازگو کردن جملات آن پژوهشگر برجسته ی تاریخ اندیشه ی قرن نوزدهمی W.E.H.LECKY  انجام دهم. وی در کتابش یا عنوان تاریخ اخلاقیات اروپایی نوشته است :  " زمانی مهرورزی نیک خواهانه منحصر به اعضای خانواده بود ، به تریج گسترش یافت و نخست دسته هایی از مردم، سپس یک ملت، بعد یک گروه از ملت ها و آنگاه همه ی انسانها را شامل شد و در پایان نفوذش بر چگونگی رفتار انسان با حیوانات حس می شود. " او آنچه اکنون آزادی جویان حیوانات اظهار می دارند را پیش بینی کرده بود. در مراحل ابتدایی پیشرفت مان، اغلب انسانها به اخلاقی قبیله ای متعهد بودند. اعضای آن قبیله محافظت می شدند اما اعضای سایر قبائل تقریبا تا هر اندازه که ممکن بود مورد غارت یا قتل واقع می شدند. به تدریج حلقه ی محافظت وسیع تر شد با این وجود تا همین 150 سال پیش، سیاه پوستان را وارد آن نکرده بودیم. آفریقایی ها به اسارت گرفته می شدند و آنها را برای فروش با کشتی به امریکا می آوردند. در استرالیا ، سفیدپوستان، بومی ها را به عنوان موجوداتی دست و پاگیر به همان  مناسبتی که کانگوروها امروزه از بین می روند، حذف می کردند. به همان شیوه که زمانی فراسوی اخلاق جنجالی نژاد پرستانه پیش روی کرده ایم ، امروزه در عصر دامداری صنعتی، در عصر به کارگیری حیوانات به صورت ابزار پژوهشی صرف، در عصر شکار نهنگ ، فک، کانگورو و در عصر نابودی حیات وحش باید ورای اخلاق گونه سالار حاکم گام هایی به پیش برداریم. بایستی آخرین مرحله را در گسترش حلقه ی اخلاقیات متحقق ساخت. مقالات پیش رو در نظر و عمل نشان می دهد چگونه این امر ممکن است انجام شود.......

* In PETER SINGER (ed), In Defense of Animals, New York: Basil Blackwell, 1985, pp. 1-10

 

Ethics and the New Animal Liberation Movement*(قسمت اول)

 

نظريه اخلاق و جنبش نوین آزادی بخش حیوانات

 

پیتر سینگر

برگردان به فارسی : حجت صوفی

 

این کتاب { در پشتیبانی از حیوانات} فضایی برای بحث درباره ی جنبش نوین آزادی بخش حیوانات فراهم می آورد. گروه های متنوعی از فیلسوفان آکادمیک،جانورشناسان، حقوقدانان، فعالین ستیزه جویی که با قانون شکنی به محتوای آن اعتراض می کنند و لابی های سیاسی فعال در پارلمان ، در این فضا گرد هم می آیند و  به بحث می پردازند، با این حال همه درباره ضرورت پی گیری حرکت ها ی آزادی بخش حیوانات ، اشتراک نظری دارند.

چنین بحثی یک پدیده ی نوین ست و به دنبال بسط افق های اخلاقی مان ورای گونه ی انسان صورت می پذیرد و از این رو مرحله ی مهمی در بسط اخلاق انسانی نیز می باشد. هدف این مقدمه این است که نشان دهد چرا چنین جنبشی، اهمیت قابل ملاحظه ای دارد؛ نخست از راه بررسی نقاط تمایزش با جنبش های پیشین مخالف با اعمال بیرحمی و ستم به حیوانات و هم چنین از راه آشکارسازی وضعیت اخلاقی خاص چنبش نوین.

گرچه یک یا دو اندیشمند قرن نوزدهمی بودند که بر اینکه حیوانات حقوقی دارند، پافشاری می کردند؛ اما محتوای سیاسی جدی جنبش آزادی بخش حیوانات بسیار جوان و محصول کشمکشهای دهه 70 میلادی ست. اهدافش کاملا متمایز با تلاشهای سازمانهای  سنتی ای مانند انجمن پادشاهی مبارزه با ستم بر حیوانات بود  که مردم را از اعمال بدرفتاری نسبت به حیوانات منع می کرد. گرچه این دغدغه های سنتی باز هم در مقیاس تاریخی 3000ساله ی تمدن غربی ، جدید به نظر می رسند اما به مثابه پیش زمینه ی تاریخی ای برای جنبش معاصر آزادی بخش حیوانات اند.

نگرانی برای رنج بردن حیوانات می تواند در اندیشه هندو یافت شود و ایده ی بودایی ِ شفقت یک امر جهانی است، که علاوه بر انسان، حیوانات را نیز شامل می شود اما سنت اندیشه ی غربی به کلی متفاوت است. ریشه های نظری اندیشه ما به یونان باستان و سنت فکری یهودی-مسیحی برمی گردد که هیچ کدام نسبت به گونه های غیر انسانی  رویکرد شفقت آمیزی نداشتند.

در کشمکش میان مکاتب فلسفی مختلف یونان باستان، سرانجام مکتب ارسطویی غالب شد. ارسطو معتقد بود که طبیعت سلسله مراتبی دارد و در آن موجودات با توانایی فکری پایین تر،" برای" موجودات عالی تر وجود دارند.از این رو گیاهان برای حیوانات  و حیوانات برای انسان اند که خوراک و پوشاکش را تامین می کنند. در واقع ارسطو این سلسله مراتب را میان انسانها نیز قائل بود  و قبایل بربر را که او آشکارا دارای قوای ذهنی پایین تری در نظر می گرفت، در خدمت یونانی های عاقل معرفی می کرد تا به عنوان برده مورد استفاده قرار گیرند. او برنمی تابید که اضافه شود،  به این ترتیب فیلسوفان  ِ دارای قوای بسیار عالی ذهنی می توانند و  باید  از سایر یونانی ها  استفاده کنند!

امروزه این ایده ی ارسطو که انسانهای دارای قوای ذهنی ضعیف تر "برای" انسانهای عالی تر وجود دارند، رد می شود اما تا اندازه ای هنوز همان سلسله مراتب  نسبت به حیوانات اعمال می گردد. مصلح اجتماعی "هنری سالت" در زندگینامه ی خود نوشت خود با عنوان "هفتاد سال میان وحشی ها" روایت می کند که چگونه زمانی که در اتون کار می کرد، برای نخستین بار درباره گیاه خواری با همکارش که یک معلم برجسته بود بحث می کرد، و نظر او را درباره عقیده ی تازه اش خواسته بود با این پاسخ مواجه شد که "اما فکر نمی کنی که حیوانات به عنوان خوراک برای ما فرستاده شده اند؟". این پاسخ چندان دور از آنچه ارسطو گفته بود نیست. و حتی مشابهت بیشتری با سایر سنتهای فکری عمده ی غرب دارد – سنتی که در آن سطور پایین از سفر پیدایش در تورات به عنوان زیربنای هر ایده ی دیگری ست :

" و خداوند فرمود، می خواهیم انسان را هم جون و بر اساس تصویر خودمان خلق کنیم و او را بر ماهی های در دریا، بر مرغان در آسمان و بر احشام و اغنام و بر همه ی زمین و بر هر جنبنده ای بر روی زمین غالب گردانیم.

چنین بود که خداوند انسان را طبق تصویر خود خلق نمود...

و خداوند مورد رحمت قرار دادشان و رو به سویشان فرمود، بارور باشید و تکثیر کنید و زمین را پر کنید و مقهورش کنید؛ و بر ماهی های در دریا و بر مرغان در آسمان و بر هر  موجود زنده ای که روی زمین می جنبد غالب شوید."

این اسطوره ای ست که در آن انسان احساس تفوق و قدرت می کند. بشر به طرز منحصر به فردی با صورت الهی خلق شده است و به او سروری نسبت به همه ی حیوانات اعطا شده و مورد خطاب قرار گرفته است که زمین را مقهور کند. اما آیا باید این تفوق را به منزله حق انسان بدانیم که به غارت  طبیعت بپردازد و هرگونه مایل است با موجودات بداقبالی که در قلمرو قدرتش حضور دارند، برخورد کند، یا همان طور که برخی از مسیحیان و یهودیان نگران مسائل زیست محییطی خاطر نشان کرده اند، انرا نوعی مسئولیت انسان در برابر خداوند برای مواظبت و رعایت امانت بدانیم؟.

با این حال یک یا دو شخصیت مسیحی بودند که شفقت و نگرانی نسبت به وضعیت حیوانات ابراز می کردند برای نمونه سنت جان کریسوستوم و سنت فرانسیس آسیسی .(گرچه حکایتهایی که درباره فرانسیس نقل می شود ناسازگارند. در یک مورد، یکی از شاگردانش خوکی را برای یک همراه بیمار به قتل می رساند و فرانسیس او را مورد ملامت قرار دهد ،اما نه برای اعمال خشونت نسبت به خوک بلکه برای آسیب رساندن به دارایی دارنده ی خوک!) تا این لحظه و تا انجا که به گرایش تاریخی دنیای غرب نسبت به حیوانات مربوط می شود، مطرح کردن "غلبه" در برابر" مراقبت" و ماهیت حقیقی تعالیم فرانسیس هر دو از بحث اصلی این کتاب فاصله دارند. در این که بدنه ی تفکر مسیحی در طول 1800 سال ابتدایی خود، حیوانات ِ غیر از انسان را از محدوده ی نظر و عمل خود خارج نگه داشته است، جای بحثی نیست. در این باره صورت بندی ابتدایی مفاهیم مسیحی، دوپهلو بودند. سنت پُل  به طرز اهانت آمیزی اینکه خداوند ممکن است اهمیتی برای به زیستی گاو های نر قائل باشد را رد می کرد و یا در حادثه ی "خوک gadarene" که در آن عیسی، دسته ای از اهریمنان را به سوی یک گله خوک می فرستد و وادار می شوند که خودشان را در دریا غرق کنند، توسط سنت اگوستین به نحوی شرح و تفسیر می شود که این داستان به ما تعلیم می دهد که هیچ تکلیفی درباره ی نحوه رفتارمان با حیوانات نداریم. توماس آکویناس این تفسیر را می پذیرد و جایی اظهار نموده است که تنها استدلال مخالف  موجه علیه خشونت نسبت حیوانات این است که ممکن است به خشونت نسبت به انسانها بیانجامد – بنا بر نظر آکویناس  از اینکه چنین خشونتی باعث رنج کشیدن حیوانات می شود، هیچ استدلال موجه ای اقامه نمی شود. به این ترتیب دیدگاه رسمی کلیسای کاتولیک روم درباره محتوای اخلاقی نحوه رفتار با حیوانات شکل گرفت و تا اواسط قرن نوزدهم ادامه یافت، زمانی که پاپ پیوس نهم  از دادن مجوز به تاسیس انجمن جلوگیری از ستم بر حیوانات در روم خودداری نمود به این منظور که چنین مجوزی می تواند القا کند که بشر تکالیفی نسبت به مخلوقات پست تر دارد.

حتی در انگلستان که آوازه ای برای نحوه خاص رفتار با حیوانات پیدا کرده است ، نخستین کوششها برای دستبابی به قوانین محافظت کننده از اعضای سایر گونه ها تنها به 180 سال قبل بر می گردد. آن تلاشها با تمسخر مواجه شد. تایمز ی ها چنان این موضوع را دور از ذهن می دانستند که با سیر تصویب قانون از این نظر مخالفت می کردند که باعث متوقف شدن "ورزش" گاوبازی می شود. آن شماره آگوست نوشته بود " هر آنچه در وضعیت خصوصی دارایی ها و زمانی که در خلوت می گذرانیم، مداخله کند عین بیعدالتی ست". حیوانات آشکارا صرفا دارایی تلقی می شدند.

این قضیه به سال 1880 بر می گردد و آن لایحه رای نیاورد. بیست سال دیگر زمان برد تا به اولین قانون ضد اعمال بیرحمی گنجانده شده در کتب حقوقی بریتانیا برسيم .این  گامی مهم بود که دامنه ي ملاحظات اخلاقي را وراي مرزهاي گونه ي خودمان توسعه مي داد اما محدود ماند زیرا هیچ چالشی برای حق ما در هر گونه استفاده از سایر گونه ها به وجود نیاورد. تنها آن دسته از بیرحمی هایی که باعث ایجاد درد می شدند و هیچ دلیلی برای انجام دادنشان وجود نداشت، ممنوع اعلام شدند. دامداری که خوکهایش را در فضای  شلوغ و بسته پرورش می دهد مورد ملامت قرار نمی گیرد زیرا او را شخصی در نظر می گیرند که برای صرف بیکن لازم می بینند. به همین ترتیب دانشمندی که یک طعم دهنده را به صد رَت تزریق می کند تا دوز کشنده اش را تعیین کند تا متعاقبا با اطمینان خاطر، از آن در تولید خمیر دندان استفاده کنند، به عنوان ستمگر شناخته نمی شود مگر اینکه پروتکل های نحوه ارزیابی سمیت کشنده را رعایت نکند.

جنبش ضد اعمال خشونت ِ قرن نوزدهم، بر این ستون نظری استوار بود که حیوانات غیر انسان تا جایی سزاوار پشتیبانی اند که منفعت انسان به طور جدی در خطر نیافتد. حیوانات به روشنی "مخلوقات پست تر"  ی باقی ماندند که خواستهایشان  در صورت ناسازگاری باید قربانی امیال ما شود.

برجستگی جنبش نوین آزادی بخش حیوانات، به چالش کشیدن این انگاشت مصلحت اندیشانه است .سلیر گونه های غیر انسان بر روی کره زمین نیز امیالی دارند. ما پیوسته می انگاریم که در پایمال کردن امیالشان محقیم اما این انگاره ی کم لطف، حقیقتا خودپرستی نوع بشر است. اگر اصرار کنیم که برای داشتن چنین حقی باید عضوی از گونه انسان باشیم و این تنها شرط لازم است، به نژادپرستی که به مجادله بر می خیزد و اظهار می دارد که شرط لازم، داشتن نژاد به خصوصی ست ، چه می توان گفت؟ و بر عکس اگر توافق کنیم که نژاد شرط اخلاقی  لازم نیست، چظور گونه می تواند شرط لازم باشد؟ همان طور که جرمی بنتام حدود 200 سال قبل گفته بود :

" روزی فرا خواهد رسید که سایر حیوانات خلق شده حقوقی را که جز از راه ستمگری، هرگز نمی توانست از آنها دریغ گردد، کسب کنند. فرانسوی ها پیش از این پی برده اند که تیرگی پوست هیچ دلیلی برای اینکه بشر را بدون جبران خسارت عذابهای وارده به او ، مورد انقیاد قرار داد، نیست. روزی از راه خواهد رسید که تعداد پاها و کرک و پرز روي  پوست  و نحوه مفصل بندي استخوانها به یک اندازه دلایل ناکافی برای انقیاد یک موجود حساس در نظر آید."

ممکن است گفته شود : " شرط لازم مورد نظر این نیست که ما عضوی از گونه انسانیم بلکه از این روست که ما عقل داریم و آنها ندارند." یا استدلال شود که کنش هایمان  ارادی ست یا می توانیم زبان را به کار گیریم یا اینکه ما خودآگاهی داریم یا از این رو که توانایی قضاوت داریم. همه ی این درگیری های نظری می خواهند ما را به گونه ای در قربانی کردن خواستهای حیوانات دیگر، محق جلوه دهند.

یک راه پاسخ این خواهد بود که در نظر گرفته شود، آیا سایر حیوانات غیر انسان به راستی فاقد این به قول رایج، ویژگی های برجسته اند یا خیر . با آگاهی یافتن هر چه بیشتر از ویژگی های حیوانات غیر انسان،به خصوص شامپانزه و البته گونه های بسیارِ  دیگر، کم تر قادر خواهیم بود ، از این مدعا که انسان دارای خصوصیات منحصر به فردی مانند به کارگیری زبان ، ارادی بودن کنش ها یا توانایی قضاوت ست ، دفاع کنیم. من اینجا به این پاسخ نمی پردازم زیرا فرصتش را ندارم و از این نظر که برای بسیاری از گونه های حیوانات نمی توان آزمون مناسبی برای بررسی فقدان یا وجود خصوصیات موردنظر یافت.

پاسخ های بسیاری می توان ارائه داد که به این اندازه مفصل نیستد . اجازه بدهید به نقل قول چند پاراگراف بالاتر از بنتام بر گردیم . برای اینکه زمینه خوبی برای استدلال مخالف فراهم آورده است . با کنار گذاشتن این فرض که تعداد پاها ، زبری یا لطافت پوست ، یا جزئیات ساختمان استخوان ها باید مرز از میان بر نداشتنی ای میان اخلاقی بودن یا نبودن یک کنش تلقی شود ، بنتام با این پرسش که چه چیز دیگری ممکن است این مرز را تعیین کند، ادامه می دهد :

" آیا استعداد فکری مورد نیاز برای تعقل یا شاید توانایی مباحثه دلیل کافی ست؟ اما یک اسب یا سگ  پرورش  یافته تا حدود زیادی ، از یک نوزاد یک روزه یا حتی چند ماهه، عاقل تر و حتی ورزیده تر است. اما به فرض که آنها طور دیگری بودند، این چه سودی دارد؟ . مسئله این نیست که آنها عاقلند یا خیر؟ یا حرف می زنند یا خیر؟ بلکه این است که آیا رنج می برند یا خیر؟"

آشکارا حق با بنتام است . هر آزمونی که برای تمایز گذاشتن میان انسان و حیوانات غیر انسان پیشنهاد شود، واضح است که اگر همه ی حیوانات غیر انسان در آن رد شوند همزمان برخی از انسان ها نیز رد خواهند شد. نوزدان نه می اندیشند و نه کنشهایشان ارادی ست. آنها زبان را به کار نمی گیرند و دارای توانایی قضاوت نیستند. همه این ها باعث می شود ما با آنها مانند حیوانات غیر انسان برخورد کنیم؟ ، آنها را پروار کنیم تا به عنوان خوراک استفاده شوند یا برای یافتن شامپویی که چشم را نمی سوزاند به عنوان ابزار پژوهش به کار گرفته شوند؟

مدافعان انسان سالاری به بنتام پاسخ خواهند داد، گر چه نوزادان نمی اندیشند یا اراده ای ندارند یا نمی توانند حرف بزنند، با این حال قابلیت تبدیل شدن به انسانهای بالغ را دارند. "قابلیت" بعد پیچیده تری به مسئله می دهد و من از بحث کردن درباره آن خودداری می کنم با این هدف که بر روی رده دیگری از انسان هایی که در آزمون پیشنهاد شده، رد می شوند، تمرکز کنم : انسانهای بداقبالی که با آسیب مغزی به دنیا آمده اند و هرگز توانایی اندیشیدن یا حرف زدن یا هر قسم فعالیت دیگری که اغلب به عنوان ابعاد متمایز کننده ی ما از حیوانات دیگر فرض می شوند، را کسب نخواهند کرد. این حقیقت که آنها را به عنوان ابزارهایی برای اهدافمان در نظر نمی گیریم، معلوم می دارد که ما به راستی توانایی اندیشیدن، آناتومی، زبان و قابلیت قضاوت و هر سنجه ی دیگری از این قبیل را به مثابه معیار ارزیابی اخلاقی به حساب نمی آوریم... (پایان قسمت اول)

 

* In PETER SINGER (ed), In Defense of Animals, New York: Basil Blackwell, 1985, pp. 1-10

Comparison of the Mental Powers of Man and the Lower Animals*

 

مقایسه ای میان توانایی های ذهنی انسان و حیوانات پایین تر در رده ی تکاملی

چارلز داروین

برگردان به فارسی : حجت صوفی

 خلاصه

در اینکه تفاوت  میان ذهن انسانی با توانایی های حداقل و ذهن عالی ترین حیوانات  بسیار زیاد ست، جای شکی نیست. یک میمون انسان نما ، اگر می توانست عرض حالی بی طرفانه از خود ارائه دهد، اعتراف می کرد که گرچه می تواند طرحی برای تاراج یک بوستان فراهم آورد یا از سنگ ها برای پیکار یا شکستن پوسته ی مغزهای گیاهی استفاده کند ؛ با این حال تصور تبدیل یک سنگ به یک ابزار را هرگز نمی تواند به ذهن متبادر سازد. و از دنبال کردن سلسله ای از استدلالات متافیزیکی یا حل یک مسئله ی ریاضی یا اندیشیدن به خداوند یا تحسین یک منظره ی طبیعی، فاصله ی حتی دورتری دارد. با این حال برخی از میمون ها احتمالا آشکار خواهند ساخت که می توانند زیبایی پوستهای رنگین یا جامه هایی که شریکانشان در جشن های پیوند زناشویی بر تن می کنند،  را تحسین کنند وعملا هم می کنند. آنها تصدیق خواهند کرد که گرچه می توانند بخشی از محتوای آگاهی شان و خواسته های ساده ای را  به دیگر میمونها با فریاد بفهمانند، تصور ابراز ایده هایی دقیق با استفاده از اصواتی صریح هرگز به ذهنشان خطور نکرده است. آنها ممکن است پافشاری کنند که آماده ی کمک رسانی به میمون های هم قطارشان از راههای گوناگونی بوده اند ، جانشان را برای آنها به خطر انداخته اند، و از یتیمانشان محافظت کرده اند؛  اما فهمیدن موضوع شفقت بدون تبعیض نسبت به همه ی مخلوقات، که اصیل ترین ویژگی انسان است، کاملا از حدود شناخت شان خارج است.

با این همه تفاوت اذهان انسان ها و حیوانات عالی تر، هر چند زیاد، قطعا در کمیت است نه کیفیت. ما دیده ایم که احساسات و فراستهایی، عواطف و استعداد هایی از قبیل عشق، حافظه، توجه،کنجکاوی،تقلید، شعور و غیره که انسان به آنها می بالد، می تواند به صورت ابتدایی خودش ، یا حتی گاهی در یک وضعیت پیش رفته ، در حیوانات پایین تر در رده ی تکاملی یافت شود. هم چنین آنها توانایی های وراثتی ای دارند، مانند آنچه در سگهای خانگی می بینیم که قابل مقایسه با گرگها یا شغال ها ست. اگر می توانست ثابت شود که توانایی های ذهنی عالی ای مانند ایجاد مفاهیم عام، خودآگاهی و از این قبیل کاملا مختص به انسان است ، که جای تردید فراوانی دارد، این غیرمحتمل نخواهد بود که این کیفیات صرفا نتایج ضمنی دیگر توانایی های پیشرفته ی ذهنی باشد؛ و بار دیگر به طور عمده از به کارگیری پیوسته ی زبانی رشدیافته ناشی  شود. در چه سنی نوزادان توانایی ادراک مفاهیم انتزاعی یا خودآگاهی و اتکا به هستی خود را کسب می کند؟ به این پرسش نمی توان پاسخ داد؛ هم چنین نمی توان پاسخی برای زمان کسب آنها بوسیله ی رده های در حال تکامل فراهم آورد. هنرهای ابتدایی و غریزه ی زبان آموزی در شکل نافص خود، نشانی از تکامل تدریجی در خود دارد. باور بلندمرتبه به پروردگار، موضوعی نیست که در همه ی جای دنیا یافت شود؛ و اعتقاد به نیروهای غیرمادی طبعا از سایر توانایی های ذهنی سرچشمه گرفته لست. گویا شعور اخلاقی می تواند مناسب ترین و والاترین تمایز میان انسان و سایر حیوانات در نظر گرفته شود. اما نیازی نیست مسئله اینگونه مطرح شود، همان طور که من پیش از این تلاش نموده ام نشان دهم که  طبیعتا غرایز اجتماعی – اصل نخست سامان اخلاقی بشر – با کمک نیروهای مولد فکری و تاثیر عادات، به این قاعده طلایی ختم می شود، " آنگونه رفتار کن که مردم باید با مانند همان با تو رفتار کنند "؛ و این شالوده ای  برای اخلاقیات پی می ریزد.

 

*The Descent of Man, Chapters III and IV

 

Meat as a symbol of male domination

 

گیاه خواری به مثابه فمنیسم

نعما هارل

برگردان به فارسی : حجت صوفی

 

 

پاسخ رایج به این سوال که چرا مردم گوشت می خورند این ست : "طعم خوبی دارد."چنین پاسخی صادقانه به نظر می رسد یا تا اندازه ای اینگونه اراده می شود.چنین فرض می شود که طعم غذاهای مورد پسند، ثابت و غیرقابل تغییر ند، با نادیده انگاشتن اینکه طعم تا حد زیادی وابسته به عقاید و رسوم می باشد.

به همین دلیل خوراکهایی که در یک زمینه فرهنگی دلپذیرند ، در فرهنگ دیگری فاقد هر گونه ارزش غذایی به نطر می رسند، از این رو برای یافتن اینکه چرا مردم گوشت می خورند نباید انتظار پاسخ ابژکتیوی داشت که کیفیت خود گوشت را  به تنهایی  بررسی می کند.

محتملا پاسخ ابژکتیوی که تمنای فردی برای خوردن گوشت و بررسی چنین ترجیحی را تشریح می کند، هیچ اعتباری ندارد. ممکن نیست که پاسخ اینکه چرا مردم گوشت می خورند را جز با درک زمینه ترجیح فرهنگی، عمیقا به دست آورد. برای درک چنین ترجیحی باید در پی این باشیم که انها نماد چه چیزهایی اند – به عبارت دیگر ارزش نمادین شان. یکی از متقاعد کننده ترین پاسخ ها این ست که گوشت تسلط مردانگی را نمادپردازی می کند.

 

رابطه ی میان مردانگی و گوشت خواری

 

" گوشت که به عنوان خوراک مقوی برجسته ای برای مردان در نظر گرفته می شود، خوراک قدرت، زندگی بخش ، خون ساز و تضمین کننده سلامتی ست .  که آنرا دو بار می خورند، در حالی که زنان با بخش کوچکی از آن تامین می شوند. این به دلیل احتراز شان از خوردن گوشت نیست بلکه حقیقتا بیشتر از آن نیاز ندارند و این مردان اند که بر حسب طبیعت شان به مقدار بیشتری نیاز پیدا می کنند و از آن تفوقی –authority- غیر قابل صرف نظر کسب می کنند.به علاوه زنان خوراک مردان را دوست ندارند زیرا آنرا ماده ای سمی در مقادیر زیاد می دانند و همین انزجاری در آنها پدید می آورد".(سه راه برای تمایزگذلری،bourdieu)

گوشت " غذای مردان "ست آنگونه که  bourdieu  می نویسد ، زیرا آنها مقدار بیشتری مصرف می کنند و نیاز بیشتری هم دارند. ارتباط میان عملکردهای گوناگون خوراک گوشتی یک ارتباط دارای فیدبک مثبت است : اینکه آنها در نظر خود مرد به نظر می رسند باعث می شود بیشتر بخورند، و خوردن بیشتر تصویر مردانگی شان را تقویت می کند. با این حال ارتباط میان این دو ، دو مدعای جداگانه می طلبد و من هرکدام را به طور مجزا مورد بحث قرار می دهم.

 

مردها گوشت بیشتری مصرف می کنند

 

به دلیل فقدان اطلاعاتی که جزئیات مصرف گوشت را در اسرائبل ارائه دهد، من به کتاب" گوشت : یک سمبل طبیعی" اثر fides  استناد می کنم که در تحقیقی بر روی مردان و زنان انگلیسی مشاهده کرد که 24.4 درصد زنان 16 تا 24 ساله گوشت نمی خورند یا تقریبا هرگز نمی خورند . این نسبت برای کل زنان 12.8 بود و در مقابل 9.1 درصد مردان 16 تا 24 ساله و 7.1 درصد در تمام گروه های سنی ،گوشت نمی خورند.

این به معنی ست که تعداد زنان جوانانی که در انگلستان گوشت نمی خورند، 2.5 برابر مردان جوانانی ست  که گوشت نمی خورند  و درصد کل زنانی که گوشت نمی خورند 80 درصد بیشتر از کل مردانی ست که از خوردن گوشت پرهیز می کنند.

 از تحقیق دیگری،  نتایج مشابه ای گزارش شد به علاوه اینکه در خانواده ها مردان گوشت بیشتری از زنان مصرف می کردند.

در دوره های قحطی تنها مردان گوشت می خوردند – برای مثال در انگلستان قرن نوزدهم ، زنان یک بار در هفته و مردان به طور روزانه از گوشت استفاده می کردند.

در یک بررسی محدود که من میان دانشجویان مرد و زن در تل آویو انجام دادم، نتایج زیر به دست آمد :

86 درصد دانشجویان مرد یک خوراک گوشتی را به عنوان غذای مورد علاقه خود انتخاب کردند ، و در مقابل تنها 33.3 درصد دانشجویان دختر چنین انتخابی داشتند . مردان به طور متوسط 4.5 بار در هفته گوشت می خوردند و زنان 2 بار در هفته. میان دوستان گیاهخوار دانشجویان مرد و زن ، 37 درصد مرد و 63 درصد زن بودند.

 با این ملاحظات به نظر می رسد مدعایی که مردان گوشت بیشتری مصرف می کنند باید درست باشد . اکنون بایستی پرسید: این اختلاف در نوع تغذیه چه جایگاهی دارد؟

 

مردان گوشت بیشتری نیاز دارند

 

این مدعا با ارتباط آشکار میان ارزش غذایی گوشت و موقعیت زیستی مردان رو به رو ست .کارول آدامز در کتاب" سیاست جنسی ِ گوشت" نشان می دهد که اگر ، گروه هایی باشند که نیاز به پروتئین بیشتری داشته باشند( که بر طبق شرایط خاص تاریخی نمی تواند از گیاهان به دست آید) آنها  زنان شیرده یا دایه ها خواهند بود. پیتر سینگر در کتاب " آزادسازی حیوانات" لیستی از ورزشکاران موفقی ارائه می دهد که هرگز گوشت نخورده اند و از آن شاهدی در رد مدعای نیاز ضروری ورزشکاران به گوشت برای حصول قدرت فیزیکی فراهم آورده ست. در واقع او نشان می دهد که گوشت به هیچ وحه یک خوراک حیاتی نیست چه برای مردان و چه برای زنان.

"متخصصین تغذیه دیگر درباره اینکه آیا  مصرف گوشت ضروری ست یا خیر، بحث نمی کنند.اکنون پذیرفته اند که اینگونه نیست. اگر مردم عادی هنوز از گیاه خواری امتناع می ورزند، امتناعشان بر پایه ی نادیده انگاری ست و اغلب اینگونه ابراز می شود که گوشت، پروتئین بیشتری دارد  و مدام شنیده اند که گوشت جزء مهم رژیم غذایی ست ، این درست ست که گوشت پروتئین بالایی دارد اما دو تکته دیگر هم به آن بایستی اضافه نمود، اولا متوسط امریکایی ها، پروتئین بیش از حد دریافت می کنند و ثانیا باید در نظر گرفت که گوشت تنها یکی از منابع تامین پروتئین ست با این اختلاف که گرانترین شان می باشد."

از این رو گوشت قدرت واقعی نمی دهد گرچه چنین فرض می شود: چنین قدرتی شدیدا سمبولیک ست.

چگونه این نماد خلق شده است و چگونه عمل می کند و برقرار می شود؟ آدامز می نویسد که سرچشمه ی این اسطوره ، در افزایش نقش اجتماعی مردان شکارچی در آن دسته از اجتماعات گوشتخوار  ماقبل تاریخ ست که زنان در انها مسئول تهیه خوراکهای گیاهی بوده اند. ارتباط مستقیمی میان درجه برابری مردان و زنان در جامعه و میزانی که آن جامعه با استفاده  از منابع گیاهی تغذیه می شود، وجود دارد.

با بالا رفتن میزان استفاده از منابع گیاهی ، زندگی زنان از کیفیت بیشتری بهره مند بوده ست زیرا باعث اهمیت پیدا کردن نقش اقتصادی شان شده بود. از طرف دیگر کیفیت زندگی زنان با از دست رفتن موقعیت اقتصادی شان به عنوان فراهم آورندگان خوراک، محدود می شد. به بیان دیگر : شکار به برتری مردخویی انجامیده ست.

Fides هم چنین نشان می دهد که چگونه عمل شکار ، ایده ی مردخویی را شکل بخشیده است ؛ در بسیاری از جوامع، یک مرد پس از نخستین شکار خود آمادگی ازدواج را کسب کرده و می کند. همین طور این یک رسم است که بهترین شکارچی ، برترین زن – که این جایگاه را برایش در نظر می گیرند- را تصاحب می کند . اگر مردی خوراک گوشتی بیاورد ،"سکس" اخذ می کند و اگر موفق نباشد ناکام باقی می ماند.

Margaret visser  در کتاب " تشریفات شام" می نویسد که قبایلی در استرالیا، گوشت کانگورو را در مراسمی موسوم به " هنگامه ی مردان" ، میان مردان تقسیم می کنند در حالیکه زنان زمان طولانی منتظر می مانند تا پس مانده هایشان را دریافت کنند.

شکار همواره موضوع رایجی میان مردان بوده است، حتی امروزه با اینکه عمده ی گوشت مصرفی، از پرورشگاه های حیوانات در ارتباط با کارخانجات صنعتی  ، که در آنها حیوانات را در اسارت پرورش می د هند و متعاقبا به کشتارگاه ها می فرستند، به دست می آید ، شکار به صورت سرگرمی ثروتمندان در آمده است.

برای هزاران سال گوشت به عنوان خوراکی فرض می شد که پاداش جسارت و دلاوری مردان در به دست آوردنش می باشد . حتی پس از آنکه از شکار کردن صرف نظر کردند بر قطعه قطعه کردن و حتی پختن اش اصرار ورزیدند.، در حالیکه خوراک گیاهی موضوعی صرفا زنانه تلقی می شد.؛ در قرن 18 ام میلادی در اروپا، تحصیل اشراف زادگان تا قبل از آنکه در قطعه قطعه کردن گوشت به مهارت لازم نمی رسیدند، پایان نمی یافت.

آشکارترین باقی مانده ی سنت شکار، امروزه در عمل "کباب کردن" تجلی پیدا کرده است. برخلاف پخت و پز روزانه که در آشپزخانه و غالبا توسط زنان صورت می گیرد، در بیرون از خانه انجام می شود و تنها مردان انجامش می دهند؛ به علاوه نحوه ی پختن کاملا سنتی ست ،گوشت مستقیما روی آتش قرار می گیرد  و از الکتریسیته یا گاز در آن استفاده نمی شود. در این قبیل هم نشینی ها زنان مسئول آماده سازی و سرو سالاد و دسر و شست و شو می شوند.

اما کباب کردن  مستقیم گوشت روی آتش ، تنها، بازنمود اسطوره ی "شکار" نیست که متعاقبا بازنمود غلبه مردخویی ست. آدامز مدعی ست که در بسیاری از موارد ضرب و شتم زنان توسط مردان، به مثابه نشان دادن مردخویی شان به دنبال فراهم نیاوردن گوشت عمل می کند و به نوعی بر آن سرپوش می گذارد. زن مردانگی همسرش را تحقیر می کند، احترامی برایش قائل نمی شود و از اینرو مورد آزار قرار می گیرد تا مسئله به شیوه خودش حل شود. ارتباط میان مردخویی و گوشت انقدر بدیهی به نظر می رسید که در قرن 19 میلادی ، مسئولین تعلیم و تربیت در اروپا، کاهش میزان مصرف گوشت در رژیم غذایی نوجوانان را به عنوان راهکاری برای مبارزه با خودارضایی توصیه می کردند.

Fides  می خواهد نشان دهد که مردان برتری شان را بر حیوانات، از طریق مصرف گوشت شان ابراز می کنند و از همین راه به طور غیرمستقیم بر زنان. کشتن، طبخ و خوردن گوشت حیوانات شاهد نهایی برای اعمال قدرت مردان بر بقیه ی طبیعت را فراهم می آورد. از این رو هر چه تهیه ی خوراک از حیوانی نیازمند به اعمال بی رحمی و خشونت بیشتری نسبت به او باشد، لذیذ تر تلقی می شود . برای نمونه تصور می شود که  پوست کندن مارماهی زنده، بریان کردن خرچنگ زنده و بدرفتاری با گاونر و خوک کمی قبل از سلاخی ، طعم بهتری به گوشتشان می دهد.

 

استعاره های مربوط به گوشت در زبان و فرهنگ

 

غالب مردم در دنیای غرب ، در مواجهه با فرهنگهایی که در آنها حیوانات اهلی با زنان پایاپای تلقی می شوند، اظهار شگفتی می کنند. اما در فرهنگ خودشان نیز همان معامله برقرار است ولو استعاری – اینجا مردان در نحوه ی صحبت کردن خود و تصویری که از خود به دست می دهند، در برابر زنان چنین استعاره ای  را برقرار می سازند.

(1)    مردان با زنان یکی نیستند

(2)    مردان با حیوانات یکی نیستند

از این چنین القا می شود که:

(3)    زنان با حیوانات برابرند.

واژه ی مردان-men- در انگلیسی معنای دوگانه ای دارد، از طرفی به همه ی نوع بشر دلالت می کند و از سوی دیگر تنها به اعضای مذکر محدود می شود. این رده در برابر زنان و حیوانات قرار می گیرد و تلویحا می رساند که این دو با هم برابرند.

برخلاف این واقعیت که ظاهرا هم مردان و هم زنان نظیر حیوانات شکار شده تلقی می شوند  ، fides نشان می دهد که این تناظر میان زنان و حیوانات استعاری ست و میان مردان و حیوانات مجازی . به این معنی که زنان هم چون خوراک فرض می شوند و مردان به دلیل بازنمایی قدرتی که حیوانات ابراز می کنند ، با آنها، هم نام  می شوند.