نخستین گام1
لئو تولستوی
برگردان به فارسی: حجت صوفی
روزه داری برای زندگیِ قرین نیکی، امری ضروری است. اما همراه آن پرسش هایی مطرح می شود که همین طور درباره ی خویشتنداری به طور کلی نیز مطرح اند : چگونه باید روزه گرفت، چه وقت و با چه چیزی آنرا پایان داد و اینکه اساسا چرا باید از خوردن پرهیز کرد؟ و از آن جایی که هیچ مسئله جدی را بدون قائل شدن نظم ویژه ای برای دنبال کردن مراحل پی در پی، نمی توان حل نمود، از این رو نمی توان بدون آگاهی از اینکه از کجا باید آغاز کرد، روزه گرفت. اینکه باید از چه چیزی و چگونه، به نیتِ خویشتنداری پرهیز کرد.
روزه داری! و حتی تحلیلی پیرامون نحوه ی انجام دادنش و اینکه از کجا باید آغاز کرد ! چنین پنداری برای اکثر مردم مضحک و خام به نظر می رسد.
مبلغ مذهبی ای را به خاطر می آورم که اصالت اش مایه مباهات ام است ، او یک بار در حالی که رهبانیت را مورد نکوهش قرار می داد به من گفت : "روزه داری و ریاضت ما به شیوه ی مسیحی اش صورت نمی پذیرد بلکه متاثر از بیفتکی است که با صَرف آن روزه ی خود را به پایان می رسانیم " . مسیحیت و به طور کلی فضیلت جویی و صرف بیفتک!!
در سالیان تاریک و بی بهره از هر گونه هدایت مسیحی یا غیر مسیحی نگرش های بسیار وحشیانه و غیر اخلاقی راه خود را به شیوه زندگی ما باز کرده اند ( به ویژه در آن ابتدایی ترین سطوح دستیابی به نحوه بهتر زندگی – در ارتباط با آنچه می خوریم، چیزی که توجه چندانی جلب نمی کند.) تا آنجا که درک گستاخی و بلاهتی که انواع فضیلت جویی های معاصر مورد حمایت قرارمی دهند، به دشواری ممکن می شود ؛ پرهیزکاری همراه بیفتک گاو!
ما از چیزی هراسان نمی شویم به دلیل آنچه درونمان می گذرد. ما می بینیم و ندیده می پنداریم ، می شنویم و نشنیده باقی می مانیم . هیج بوی متعفن، ناله یا هیولا صفتی نیست که بتوانیم آنقدر به آن انس بگیریم که از اظهار اینکه چه چیزی در آن موجب این ناتوانی است، دست بشوییم. این دقیقا از این روست که چنین اعمالی اخلاقی فرض می شوند . مسیحیت و به شیوه ای اخلاقی زیستن همراه بیفتک گاو!
چند روز قبل، در آدینه ای از کشتارگاهی در شهرمان تولا بازدید کردم. طراحی اش مشابه نمونه های مدرن و پیشرفته ای بود که قبلا در شهرهای بزرگتر به نیت کاهش رنج وارده بر حیوانات ایجاد شده اند. پیش از این بارها قصد داشتم به کشتارگاه ای سرکشی کنم، به منظور اینکه با دو چشم خودم واقعیت پرسش برانگیزی را مشاهده کنم که در مباحث پیرامون گیاه خواری مطرح میشود. اما هر بار از انجام دادن آن شرمگین و منصرف می شدم همان گونه که از دیدن رنج بردنی شرمگین می شویم که در شرف وقوع است و نمی توان جلویش را گرفت.
اما چندی پیش در جاده قصابی را دیدم که از خانه اش عازم تولا بود. او تجربه ی چندانی نداشت و کارش این بود که با چاقو بدن حیوانات را از هم بدرد. از او پرسیدم که آیا بابت گرفتن جان حیوانات متاسف نمی شود، به من همان پاسخ معمول را داد : " چرا باید متاسف باشم؟ کار من ضروری است." ولی هنگامی که به او گفتم گوشتخواری ضروری نیست و به قصد تجمل صورت می گیرد ، ابراز موافقت کرد و بعدتر پذیرفت که برای حیوانات متاسف می شود.
"اما چه می شود کرد؟ من باید خرج خودم را در بیاورم؟" " در ابتدا از کشتن حیوانات هراسان بودم . پدرم در همه ی عمرش حتی جان یک جوجه را هم نگرفته بود." اکثر روس ها قادر به کشتن نیستند ، متاثر می شوند و احساسات خود را با واژه ی " هراس" بیان می کنند. این مرد نیز زمانی بیم ناک بود اما بعد تر اینگونه نماند . به من گفت غالب کارها در جمعه انجام می شود و معمولا تا عصر هم ادامه می یابد.
اخیرا با یک نظامی بازنشسته که قصاب هم بود، مکالمه ای داشتم و او نیز بابت اصرار من بر تاسفم پیرامون رنج حیوانات شگفت زده شد. در ابتدا به همان شیوه ی رایج توجیه می آورد اما سپس با من به توافق رسید " خصوصا زمانی که آرام و معصومانه به تو اعتماد می کنند، موجودات بینوا! ، حقیقتا متاثر کننده است."
وحشتناک است ! نه صرفا رنج بردن و قتل حیوانات ، بلکه این واقعیت که انسان به شیوه ای غیر ضروری بالاترین کمالات روحی اش را - که همانا همدردی و دلسوزی برای سایر موجودات شبیه خودش است – در خودش سرکوب می کند و عواطف خود را در برابر ددمنشی خاموش می گرداند. اما وجدان اخلاقی انسان که او را از کشتار نهی می کند در ژرفای قلبش جای گرفته است.
زمانی، پیاده در حال برگشتن از مسکو بودم که چند راننده گاری که از سرپوف برای جستجوی هیزم راهی جنگلی در همان نزدیکی بودند ، سوارم کردند. پنج شنبه قبل از عید پاک بود. من در گاری جلویی یودم و راننده اش مردی قوی، زمخت و چپ کوک بود و از ظاهرش بر می آمد که مست باشد. در بدو ورود به یک روستا خوک فربه ای را دیدیم که او را به سمت کشتارگاه می بردند و با صدایی ترس خورده جیغ می کشید، به گونه ای که به ضجه های انسان در حال رنجی شبیه بود. به محض اینکه از آنجا رد شدیم، قتل اش را آغاز نمودند. مردی گلویش را با چاقویی برید. خوک با صدای بلندتر ومتاثرکننده تری جیغ می کشید و در حالیکه کاملا با خون پوشیده بود، خود را رها کرد و گریخت. از آنجایی که من چشمان نزدیک بینی دارم نتوانستم همه ی جزئیات را مشاهده کنم. تنها بدن خوک را دیدم که به انسانی شباهت داشت و ضجه های مایوس کننده اش را شنیدم. اما راننده گاری همه جزئیات را دید : آنها بار دیگر خوک را گرفتار کردند و بر زمین زدند ، و بریدن بقیه گلویش را به اتمام رساندند. هنگامی که دیگر صدایی از خوک به گوش نمی رسید، راننده آهی کشید و گفت : " آیا آنها نباید پاسخگوی اعمالشان باشند؟".
بیزاری بشر از همه انواع خونریزی ، نیرویی شگرف دارد. اما برای نمونه به دلیل حرص ورزیدن ، با اصرار بر اینکه خداوند اجازه چنان کارهایی را داده است ، و از همه مهم تر به علت عادت کردن ، مردم به کلی عواطف طبیعی خود را از دست داده اند.
جمعه، تصمیم گرفتم به تولا بروم. دوست مهربان و بردباری را ملاقات کردم و از او خواستم مرا همراهی کند.
" بله ، من شنیده ام که به راحتی می شود رفت و از آنجا بازدید نمود و من بارها قصد داشتم به آنجا بروم اما اگر در حال سلاخی باشند، وارد آنجا نمی شوم."
" چرا؟ این دقیقا چیزی ست که می خواهم ببینم ، اگر بخواهیم گوشت بخوریم آنها باید کشته شوند"
"نه، نه! من نمی توانم"
باید بگویم که این مرد یک ورزشکار بود و شخصا به صید پرندگان و کشتن حیوانات می پرداخت.
به این ترتیب ما عازم کشتارگاه شدیم. در همان بدو ورود، بوی بسیار متعفنی جلب توجه می کرد. و هر چه نزدیکتر می شدیم، شدت بو بیشتر می شد. ساختمان کشتارگاه بزرگ بود و آجرهای سرخ رنگ، طاق و دودکشهای مرتفعی داشت. ما از مدخل وارد شدیم. در سمت راست ، محوطه ی فراخی با وسعتی در حدود 4/3 جریب بود و حصاری در اطراف داشت. دو بار در هفته گله های قربانی را به این مکان می آوردند. در مجاورت این محوطه، کارگران کشتارگاه مسکن گزیده بودند. در سمت چپ حجره های سلاخی با ورودی قوس مانند و کف آسفالت شده ی کثیفی قرار داشتند که تمهیداتی برای جابه جایی و آویزان کردن لاشه در آنها تعبیه شده بود. بر روی نیمکتی مقابل دیوار منزل کارگران، تعدادی قصاب نشسته بودند. پیش بندهایشان خون آلود بود و از آستین های بالازده شان، بازوها شان پیدا بود که آنها نیز به خون، آلوده شده بودند. قصاب ها حدود نیم ساعتی می شد که از کارشان فارغ شده بودند ، از این رو در آنروز صرفا حجره های خالی را دیدیم. گرچه حجره ها از دو طرف باز بود و بوی خون گرم ، شامه را آزرده خاطر می ساخت ؛ کف حجره ها سرخ و درخشان بود و گودال هایش از خون منعقد شده ی سیاه رنگی پر شده بود.
یکی از قصابها نحوه ی سلاخی را برایمان توصیف نمود و به ما مکان انجام دادنش را نشان داد. من به طور کامل متوجه نشدم و در مواردی برداشت من خلاف چیزی بود که او قصد داشت توضیح دهد اما تصور شیوه ی سلاخی حیوانات، دهشتناک بود ومن در ذهنم آنرا تجسم می کردم. همواره گمان می بردم، واقعیت کم تر از تصورش می تواند تحت تاثیرم قرار دهد اما این بار در اشتباه بودم.
بار بعد که از کشتارگاه بازدید کردم، به موقع رسیدم. آدینه ی گرمی در ژوئن بود. بو حتی از پیش هم نافذتر و قوی تر بود. قصاب ها به شدت مشغول کار بودند و حیاط پر از گله های قربانی ای بود که آنها را به سمت حجره های سلاخی هدایت می کردند.
در خیابان و قبل از ورودی، گاری هایی بود که به آنها گله های گاو و گوساله بسته شده بودند. برخی از آنها اسب های خوبی داشتند و پر از گوساله های زنده ای بودند که سرهاشان به پایین خم شده بود و می جنبید. در مقابل، گاری هایی بودند که در آنها لاشه های گاوها با پاهایی هم چنان مرتعش و سرها، جگرهای سفید و قهوه ای شان در حالی که از آنجا دور می شدند، خودنمایی می کردند. دلالان در آن میان، با کُت های بلندشان و تازیانه ای در دست در حوالی محوطه قدم می زدند. عده ای مشغول چانه زدن و عده ای در حال هدایت گاوها از حیاط به سمت حجره های سلاخی بودند. ذهن این مردان به کلی گرفتار مسائل مالی و حساب و کتاب هایشان بود و فکرهایی از قبیل درستی یا نادرستی قتل این حیوانات به همان اندازه برایشان غریب می نمود که سوالی مانند اینکه ترکیب شیمیایی خونی که کف حجره ها را پوشانده بود، چه می تواند باشد.
هیچ قصابی در حیاط دیده نمی شد. همه ی آنها در حجره ها مشغول کار بودند. در آن روز حدود یکصد راس گاو و گوساله کشته شدند. زاویه دید من از نقطه ای در آستانه در یکی از حجره ها بود. از آن جلوتر نرفتم، هم به این دلیل که حجره پر از لاشه بود و هم از این جهت که در کف حجره خون زیادی جمع شده بود و از بالا نیز خون می چکید. همه ی قصاب های حاضر در آن محل خون آلود بودند و من نیز اگر وارد می شدم همین اتفاق برایم می افتاد. یک لاشه آویخته شده بر زمین می افتاد، لاشه ی دیگری به سمت در برده می شد و سومی یک گاو نر کشته شده بود که بر زمین زده شد و قصابی با دستهای پرتوانش پوستش را از لاشه اش جدا کرد.
دو مرد، گاو بزرگ و فربه ای را از در مقابل آن دری که من حوالی اش ایستاده بودم، روی زمین می کشیدند و به زور وارد حجره می کردند و در حالی که به زحمت از پس اش بر آمدند، قصابی را دیدم که کاردی مقابل گردن اش گذاشت و آنرا از هم درید. گاو در حالی که هر چهار پایش راست شده بود، روی شکم و سپس بلافاصله به پهلو افتاد و شروع کرد به حرکت دادن پاهایش. قصاب دیگری از آن سو به سرعت خودش را به گاو رساند و شاخ هایش را در دست گرفت، سرش را به پایین می کشید تا قصاب ِکارد در دست، گلویش را ببرد. پسر خون آلودی خون جاری شده را در لگنی حلبی جمع می نمود. در تمام این مدت، گاو پیوسته سرش را تکان می داد گویی در تلاش بود از جا بر خیزد و پاهایش را در هوا می جنبانید. لگن به سرعت پر می شد اما گاو هم چنان زنده بود و شکم اش بسیار باد کرده بود، پاها و بدنش را به شدت تکان می داد به طوریکه قصابها را از خود دور می کرد. هنگامی که یک لگن پر شد، پسرک آنرا روی سرش قرار داد و از آنجا برد و پسرک دیگری لگن خالی ای را جایگزین اش کرد که پر شدن آن هم زمان زیادی نبرد. با این وجود، گاو در تقلای جا به جا کردن بدنش و حرکت دادن پاهایش بود.
هنگامی که دیگر جاری شدن خون به پایان رسید، قصاب سر حیوان را بلند کرد و کندن پوست اش را آغاز نمود. گاو به خود می پیچید. هنگامی که پوست سرش را جدا کرد، رگهای سفید در زمینه ای خون آلود آشکار شدند، و حالتی را به خود گرفته بود که قصاب به آن داده بود؛ از دو طرف نیز پوست آویزان بود. با این حال حیوان هم چنان تکانهایی به خود می داد. قصاب دیگری یکی از پاهایش را در دست گرفت، آنرا شکست و جدا کرد. در بقیه پاها و همین طور شکم اش، حرکتهایی مشاهده می شد. پاهای دیگر نیز شکسته شد، جدا گردید و به سمتی پرت شد که قسمتهای مشابه حیوانات دیگری که متعلق به یک نفر بودند، در آنجا جمع می شدند. سپس، لاشه را بلند و آویزان کردند. دیگر تکانی در لاشه دیده نمی شد.
به همین ترتیب، کشتن سه گاو دیگر را مشاهده نمودم. همان مراحل تکرار می شد، کندن پوست سر و تکانهای یادشده در سایر اعضا. با این تفاوت که حیوانات دیگر همواره با حمله اول مهار نمی شدند، جست و خیز می کردند و فریاد می کشیدند و خون آلود می شدند. اما سرانجام سرشان را در وسیله ای میله مانند ثابت نگه می داشتند و با حمله ی دوم او را بر زمین می زدند.
سپس، از در وارد آنجا شدم و همه چیز را از نزدیک و از این رو، واضح تر دیدم. با این حال فقط از آنجا متوجه شدت عملی شدم که در حین داخل کردن گاوها به خرج می دادند. هر بار که گاوی را تا ورودی حجره با طنابی که به شاخ هایش بسته بودند، می آوردند، به محض اینکه بوی خون به مشامش می رسید، از پیش رفتن خودداری می کرد و گاهی فریاد می زد و خود را عقب می کشید. دو مردی که مسئول این کار بودند، توان لازم را نداشتند، در نتیجه یکی از قصاب ها، دم حیوان را می گرفت و به سختی می پیچاند تا جایی که صدای شکستن غضروف می آمد و در این لحظه حیوان به جلو حرکت می نمود.
زمانی که کشتن گله ی گاو متعلق به یکی پایان می گرفت، گله ی دیگری را وارد می کردند. اولین حیوان از گله ی دیگر، یک گاو نر عقیم نشده بود. مخلوقی باشکوه و فربه، سیاه اما با لکه های سفیدی بر روی پاهایش، جوان، نرینه خو و سرشار از انرژی بود. او را به جلو هل دادند اما سرش را پایین انداخت و استوارانه مقاومت کرد. سپس، قصابی که از عقب او را همراهی می کرد، دمش را گرفت به گونه ای که راننده ی ماشین بخاری دسته را در دست می گیرد، آنرا پیچاند، غضروف شکسته شد و گاو به جلو هجوم برد و مرد طناب به دست را بر زمین انداخت. ایستاد، با چشم های تیره اش که سفیدی شان از خون سرخ شده بود، نگاهی به اطراف کرد. اما بار دیگر، غضروف شکسته شد، گاو به جلو جهید و به نقطه ی دلخواه شان رسید. بر او حمله بردند، اما ناکام ماندند، گاو جست و خیز می کرد، سرش را تکان می داد، فریاد می زد، به خون آلوده می شد و به عقب هجوم می برد. مردانی که در آستانه در ایستاده بودند، متفرق شدند اما قصاب های کارکشته که پیشتر تجربه ی این موقعیت های پرخطر را داشتند، به سرعت طناب را در دست گرفتند، بار دیگر با دمش همان عمل را صورت دادند و او را وارد حجره کردند، در آنجا سرش را با آن وسیله ی میله ای ثابت کردند به طوریکه دیگر امکان فرار نیافت. جایی که چاقو را جهت کشتن اش قرار دادند، نقطه ای بود که موهایش همچون ستاره ای پراکنده می شد و به خون آلوده شده بود، با این وجود بریدن اش را شروع کردند و این حیوان زیبای پرشور، در خون غلطید در حالیکه اندامش هنوز تکان می خوردند.
قصاب در حین اینکه پوست سرش را می کند، ناله کنان می گفت" این پلید ِلعنتی هنوز هم تن به راهِ راست نداده است!"
پنج دقیقه بعد، سر بدون پوست و سیاهی اش به سرخی خون آلودی بدل شده بود و چشم ها که چند دقیقه پیش آن چنان با شکوه برق می زد، بی هیچ احساسی به نقطه ای دوخته شده بودند.
از آنجا به کشتارگاه حیوانات کوچک تر رفتم. یک حجره بزرگ بود با کف آسفالت و میزهایی به همراه پشتی هایی که بر رویشان گوساله ها و گوسفندان کشته می شدند. این جا نیز کارها به اتمام رسیده بود و در سراسر اتاق بوی خون پخش شده بود در حالی که تنها دو قصاب در آنجا کار می کردند. یکی شان از پای حیوان مرده در آن می دمید و بر روی شکم اش دست می کشید. دیگری که مرد جوانی بود، سیگار کجی را دود می کرد. شخص دیگری در آن حجره بزرگ، تیره و آلوده آنجا حضور نداشت. پس از من، مرد دیگری که ظاهرا قبلا نظامی بود وارد آنجا شد و با خود گوسفند نر یک ساله ایی را که بر روی گردنش علامت سفیدی داشت و پاهایش به هم بسته شده بود، به حجره آورد. حیوان را طوری بر روی میز قرار داد که انگار او را بر روی تختی می خواباند. نظامی پیر با قصاب ها که واضح بود از قبل همدیگر را می شناسند، احوالپرسی کرد واز آنها پرسید چه وقت کارفرمایشان اجازه می دهد آنجا را ترک کنند. آن که سیگار می کشید، با چاقو نزدیک شد و آنرا به قصد تیز کردن بر لبه های میز کشید و گفت روزهای تعطیل وقت شان آزاد است. گوسفند زنده به سان مرده ای بر روی میز آرام بود، تنها با این تفاوت که دم کوچک اش به تندی در حرکت بود و پهلوهایش از حد معمول بیشتر تکان می خوردند. نظامی سابق، بدون هیچ مشقتی سر حیوان را در حالی که رو به بالا بود به پایین فشار داد، قصاب هم چنان که مشغول گفت و گو بود، سر گوسفند را با دست چپ اش گرفت و گردنش را برید. دُم حیوانِ لرزان راست شد و از حرکت بازایستاد. قصاب در فاصله ای که خون جریان پیدا می کرد، سیگار دیگری را روشن کرد. گفت و گویشان بی وقفه ادامه یافت. صجنه ی مهوعی بود...
و به این ها باید مرغ ها و جوجه هایی را اضافه کرد که هر روز در هزاران آشپزخانه با سرهای از تن بریده و در خون غوطه ور، به طرز تاثرباری قطعه قطعه می شوند .
و ملاحظه کنید بانوان عفیف و مهربانی را که با نهایت آسودگی خاطر بابت انجام کاری درست، لاشه این حیوانات را به نیش می کشند. در حالیکه همزمان بر دو گزاره ی ناهم ساز پای می فشارند:
نخست اینکه، همانطور که پزشکش به او اطمینان خاطر داده است، موجود ظریفی ست و نمی تواند به تنهایی با خوردن گیاهان زندگی کند و برای اندام کم توانش صرف گوشت ضروری ست. و گزاره دیگر اینکه او آنقدر معصوم است که نه تنها نمی تواند به حیوانات آزار برساند که حتی دیدن رنج کشیدن شان را هم تاب نمی آورد.
در حالیکه او دقیقا به این دلیل ضعیف است که تحت القائات آنچه به او یاد داده اند، با خوردن غذایی زندگی می کند که برای انسان غیرطبیعی است؛ و اینکه نمی تواند از فراهم آوردن زمینه ی آزار رساندن به حیوانات پرهیز کند چون خودش گوشت شان را می خورد.
از نخستین الزامات خویشتنداری که اگر به راستی آن را به عنوان راهی برای زندگی بهتر فرض کنیم، پرهیز از خوراک حیوانی خواهد بود. از اینکه چنین عملی، باعث تحریک احساسات می شود حرفی به میان نمی آورم، بلکه به این دلیل چنین امری ضروری به نظر می رسد که صَرف خوراک حیوانی غیر اخلاقی ست از این جهت که در ارتباط با عملی می باشد که با احساسات اخلاقی ناسازگار است: کشتن. عملی که تنها به سائقه ی حرص و هوسِ خوراک لذیذ انجام می پذیرد.
ما نمی توانیم تظاهر به ندانستن کنیم. ما شترمرغ نیستیم که با پرهیز از ندیدن چیزی که تمایلی به دیدنش نداریم، فرض کنیم دیگر وجود نخواهد داشت. به همین روال، آنچه تمایلی به دیدنش نداریم، چیزی ست که می خواهیم آنرا بخوریم. اگر واقعا چنین چیزی ضروری یا دست کم در مواردی مفید بود، تمایلی هم به ندیدنش وجود نداشت. اما هیچ ضرورتی ندارد، و صرفِ خوراک حیوانی تنها در خدمت رشد احساسات غیرانسانی، شعله ورشدن هوس ها و ظلمت و فساد بیشتر است. این امر پیوسته در حال تایید است با در نظر گرفتن این واقعیت که انسانهای پاک، مهربان وجوانی- خصوصا دختران و زنان- بدون اتکا به نتیجه گیری منطقی و بر بنیان اینکه فضیلت با خوردن بیفتک گاو مغایر است و با هدف بِه زیستن، از مصرف گوشت دست شُسته اند.
دیگر چه برای گفتن دارم، اینکه برای اخلاق مدار بودن باید از خوردن گوشت پرهیز کرد؟ نه، به هیچ وجه.
تنها می خواهم بگویم که برای زندگی نیک، به نظم ویژه ای از کارهای نیک نیازمندیم. که اینکه اگر کسی در تحقق هدف خود برای زندگی درست جدی ست، به طور اجتناب ناپذیری باید مراحل مشخصی را طی کند. در این مسیر، نخستین فضیلت، از پی ِکوشش برای خویشتنداری می آید. و برای تحقق خویشتنداری، مراحل مشخص دیگری را باید پشت سر بگذارد که نخستین شان، تسلط بر خویشتن در ارتباط با خوردن(روزه داری) است. و در مورد خوردن، اگر به راستی در جست وجوی زندگی نیکوتری ست، ابتدایی ترین مسئله، پرهیز از خوراک حیوانی خواهد بود. از اینکه چنین عملی، باعث تحریک احساسات می شود حرفی به میان نمی آورم، بلکه به این دلیل چنین امری ضروری به نظر می رسد که صَرفِ خوراک حیوانی غیر اخلاقی ست از این جهت که در ارتباط با عملی می باشد که با احساسات اخلاقی ناسازگار است: کشتن. عملی که تنها به سائقه یِ حرص و هوسِ خوراک لذیذ انجام می پذیرد.
1In Essays and Letters. Translated by Aylmer Maude. New York: H. Frowde, 1909, pp. 82-91.